چند وقته دست و دلم به نوشتن نمیره .. نوشتن که خوبه! حال خوندن هم ندارم
.. شدم عین این مرغا که تا ولشون میکنی راه لونه شونو میگیرن میرن .. صبح راس ساعت میرم سر کار، خیلی بدم میاد صبحها دیر برم سر کار، احساس میکنم روزم خراب میشه، به نظرم همه ی قشنگی وانرژی روز به اون طراوت اول صبحشه، تازه از تاخیر خوردن و بی انظباط بودن هم بدم میاد .. عصرها معمولا مجبورم یک ساعتی اضافه تر بمونم، بعدم راه خونه رو میگیرم و عین بچه های خوب سرم رو میندازم پایین میام خونه...
تو تصمیمی که واسه اخلاقم گرفتم تا حدودی موفق شدم و ازاین بابت خیلی خوشحالم
.. راستی مشهد فوق العاده خوش گذشت، نمی دونم چرا بعضیا دوس ندارند با خانواده سفر کنند اما من واقعا سفر با مامان و بابا و خواهر و برادرم رو دوست دارم آخه خیلی بهمون خوش میگذره، زیاد سخت نمیگیریم و در عوض سعی می کنیم از همه چیزلذت ببریم .. خیلی کوتاه بود اما همین که چند روز رو مدام با هم بودیم و فقط خوش میگذروندیم و به دور از استرس کار بودم واسه من بهترین خاطره رو ساخت و حسابی حال و هوام تازه شد
...
جوابای کنکور بالاخره اومد و من طبق روال عادی هر سال مجاز به انتخاب رشته شدم اما رتبه هام زیاد خوب نیست
.. البته از اینکه مجاز شدم و حداقل بابت اون همه مدتی که به بهونه ی درس خوندن از زیر هر کاری در میرفتم آبروم جلوی خانواده نرفت خدا رو شکر میکنم .. تصمیم گرفتم امسال برم پیش مشاور انتخاب رشته کنم شاید فرجی بشه و یه چیزی قبول بشم ..
آخ آخ الان یادم افتاد فردا کلاس هیپ هاپ دارم
.. وای انقدر سخته که نگو، مربیه خودش خیلی قشنگ میرقصه اما مهم اینه که بتونه به ما یاد بده، به نظرم قدرت تدریس و انتقال مطلبش اصلا خوب نیست .. مثل این معلم زبانها که دوس دارن فقط خودشون تو کلاس حرف بزنن و بقه نگاهشون کنند، این خانومه هم دوس داره خودش تند تند برقصه و ما نگاهش کنیم و تو کف رقصیدنش بمونیم
...
