یه کاری رو شروع کردم که الان عین خری که تو گل مونده باشه توش گیر کردم .. مطمئنا نتیجه ش خیلی خوب خواهد بود اما رسیدن به اون نتیجه مستلزم صبر و تلاش خییییییییییلی زیاده .. اما!! من خسته شدم .. روزی 10 بار به خودم میگم عجب غلطی کردی .. مرض داشتی دختر خودتو الکی انداختی تو هچل؟ همه ازت توقع دارن .. همه بهت غر میزنن .. هیچکی درکت نمیکنه .. تنهاییییی .. کارت پیش نمیره .. کم کم داری افسرده میشی .. زود عصبی میشی .. تند و خشن حرف میزنی .. دیگه اون دختر مهربون همیشه نیستی .. دیگه مدام نمیخندی .. پر سر و صدا و با نشاط نیستی .. به غر زدن و حرص خوردن عادت کردی جوری که دیگه آرامش رو از استرس تشخیص نمیدی... داری روانی میشی... ![]()
از اول سال سه هفته ی بد رو گذروندم... البته غیر از دیروز پنجشنبه که با دوستام تو کافه سارا و بعد هم پارک ساعی گذشت و خیلی خوش گذشت ...
خدا رو شکر این وسط چند تا دوست خوب دارم که میتونم بعضی وقتا بهشون اعتماد کنم .. اما تنها کسی که التماسش رو میکنم و تا اینجا کمکم کرده فقط خداست ... همیشه به این فکر میکنم که خودش راه رو جلوی پام گذاشته پس حتما حتما تنهام نمیذاره و راه حل رو هم بهم نشون میده ... ![]()
