انقدر تو این دو هفته اتفاقات بد واسم افتاد که اصلا حوصله فکر کردن بهش و تعریف کردن و مرور کردنش رو ندارم .. اصلا حوصله هیچی رو ندارم .. خسته ی روحی ام .. تو این دوهفته سه چهار کیلو چاق شدم! آخه من وقتی عصبی و هیجانی میشم به خوراک می افتم ..
دلم واسه بابام تنگ شده .. بالاخره امشب میاد خونه .. تو این یه هفته ای که بیمارستان بود واقعا فهمیدم وجودش چقدر برام مهم و ارزشمنده حتی اگر هر شب سر چیزای الکی جر و بحث کنیم ... بی خیال
دارم به فردا فکر میکنم .. چنان کرالی برم که تا حالا استخره به خودش ندیده باشه...
جمعه هفته ی پیش یکی از همکارام مخم رو زد .. طرف خانومه .. خلاصه .. با هم رفتیم امتحان آزمایشی IELTS دادیم .. خیلی باحال بود .. البته یه 15 دقیقه ای دیر رسدیم بعدم که رسیدیم من دستام یخ زده بود و خلاصه دوتا سکشن اول لیسنینگ رو نزدم .. نمره ام در کل شد 6 .. واسه اولین امتحان بد نیست، اما واسه پذیرش دانشگاههای خارجی باید بالای 7 بیاری... تب IELTS بدجوری تو شرکت پیچیده و همه در تب و تابند اما واسه من زیاد مهم نیست .. فقط میخواست ببینم این IELTS ، IELTS که میگن چی هست!
من دوباره عاشق شدم اما روم نمیشه بگم!
میترسم راجعبش حرفی بزنم آخه تا حالا هر وقت راجع به عشقم با کسی حرفی زدم از دست دادمش!

