تبليغاتX
خانوم شانن

این روزها همش در حال بدو بدو ام .. از خونه به دانشگاه ، از دانشگاه به شرکت ، از شرکت به خونه .. بابام دیگه واقعا زبونش مو در آورد از بس شبها دعوام میکنه که زود برم خونه و اگه نمیتونم قید کارو بزنم و از بس صبحها بعد از اینکه منو به اتوبوس میرسونه سفارش میکنه شب دیر نرم خونه وگرنه دیگه از فردا کار تعطیله .. این ماجرا تقریبا هر روز واسم تکرار میشه ...

.

خیلی گرفتار این کار لعنتی ام .. احساس میکنم از هم کلاسی هام عقب افتادم ، از بس که همشون مدام دنبال تحقیق و کنفرانس و کتاب و این حرفا هستند .. راستی رئیسم بعد از 3 ماه رفت و من دوباره تنها موندم با مدیر عامل .. آدم خوبی بود ، کلللللی تجربه داشت .. خیلی دلم میخواد یه روز مثل اون بشم ، یه سیستم آنالیست فوق العاده حرفه ای .. البته واسش تلاش هم میکنم .. چند تا جزوه و کتاب گرفتم در مورد تجزیه و تحلیل و ssadm و این چیزا ...

 دچار یه بیماری لاعلاج شدم .. اینکه مدام سرچ میکنم و از اینترنت فایل دانلود میکنم  .. نوت بوکم  تبدیل شده به انباره ای از فایلهای پی دی اف و پاور پوینت که فوق العاده عالی و به درد بخور هستند اما من اصلا فرصت خوندنشون رو ندارم و در عوض فقط حرص میخورم که چرا وقت ندارم بخونمشون .. باید یه خونه تکونی اساسی بکنم .. یه اصطلاحی هم داره ، فک کنم بهش میگن فنگ شویی  ، به معنی اینکه خودتو از متعلقات مادی خلاص کنی تا فکر و جسم و روحت راحت تر باشه  و این حرفا ...

.

توی ذهنم یه ساختمون شیک و خوشگل 100 طبقه ساخته بودم که قرار بود به همراه اون هرسال یه طبقه بریم بالا و هر چی بالاتر میریم دنیای زیباتری رو ببینیم و از کنار هم بودن لذت ببریم .. هر روز صحنه های بالا رفتن از پله ها رو واسه خودم تصور میکردم .. ولی حیف که نشد و به طبقه ی اول هم نرسیدیم .. اما یه خوبی داشت اینکه با هم برگشتیم پایین تا به همکف رسیدیم ... این یکی هم شاهزاده ی زندگی من نبود ...

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 18:18 | لینک  | 

هی دختر میدونی چی شد؟ منم توی جشنواره بانوان وبلاگ نویس که پنجشنبه برگزار شد تقدیر نامه گرفتم !! الان توپِ توپم! کلی انگیزه پیدا کردم واسه نوشتن .. داشتم یواش یواش نوشتنو میذاشتم کنار اما تصمیم گرفتم بیشتر بهش بها بدم .. از همه مهمتر اینکه اون شب چند تا دوست خوب پیدا کردم ، بخصوص فائزه، یه دختر شیطون و دوست داشتنی که حتی با هم عکس هم انداختیم و این عکس باعث میشه هیچ وقت فراموشش نکنم ، خیلی راحت و قشنگ با من ارتباط برقرار کرد و گفت که خیلی براش آشنام ، جوریکه یه کم غافلگیر شدم، اول شک کردم که نکنه قبلا شاگردم بوده اما من صورت همه ی شاگردام رو یادمه ، بعدم اینکه بچه ی غرب تهران بود پس اصلا نمیتونستم آشنایی قبلی باهاش داشته باشم .. خلاصه کلی رفیق شدیم و به سوتی های برنامه ها که ماشالا خییییییلی هم زیاد بود خندیدیم .. برنامه شون فوق العاده هیجان انگیز و پر از سورپرایز و سوژه بود، انقدر زیاد که حال تعریف کردنشو ندارم ، همین بس که برنامه ای که قرار بود ساعت 4 شروع بشه 5 استارت خورد ...

محمدرضا یه دوست قدیمی و خیییییلی خوبه که بهم خبر جشنواره رو داد، خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتها دیدمش ..

از همه بهتر بعد از برنامه بود که توی هوای خنک بارون خورده پاییزی یه پیاده روی جانانه و در کمال آرامش داشتم ..

.

اوه راستی، امروز یعنی 8/8/88 تولد امام 8ام و مجلس عقد کنون سحر خانوم دوست صمیمی منه .. امروز روز سحره .. دوستش دارم .. دوست داشتنیه .. یه کم شیشه خورده داره اما مهربونه، بعضی وقتا احساس میکنم خیلی توی رابطه با من حواسش به منه، شاید به خاطر یه سری از اخلاقای گند من باشه که واقعا کنار اومدن باهاشون یه کم هنر و مقدار زیادی صبر و بخشش زیاد لازم داره .. دوست دارم خوشبخت بشه .. حتما میشه .. این تاریخ رو هم هیچوقت فراموش نمیکنه ..  من و  سحر الان تقریبا ۸ ساله که با هم دوستیم یعنی از وقتی رفتیم دانشگاه اما ارتباط نزدیکمون از بعد از دانشگاه شروع شد .. یه زمانی کلی با هم جیک تو جیک بودیم ..الانم هستیم اما خیلی کمتر .. گرفتاریهای کاری و درسی و حالا هم زندگی جدید اون باعث شده که کمتر ارتباط داشته باشیم اما من همچنان دوستش دارم و آرزو میکنم دوستیمون حالا حالا ها ادامه داشته باشه... سحر جونم مبارکت باشه

.

چرا اون اتفاقی که من دوست دارم بیفته، نمی افته؟ یعنی کارا اون جوری که من دوست دارم پیش بره، نمیره؟!!

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 23:13 | لینک  | 
 
------ ----