من یه عالمه حرف تو دلمه که به هیچکس نمیتونم بگم .. خیلی از این حرفا یه جور رازند .. من همواره دارم با خودم یه عالمه راز رو به دوش میکشم و هیچ جوری نمیتونم از دستشون خلاص بشم .. نمیتونم فراموششون کنم .. نمیتونم به کسی بگم .. نمیتونم بنویسم چون میترسم کسی بفهمه .. فقط مرگ میتونه منو از دست این همه راز و رمز شخصی که واسه خودم درست کردم نجات بده ...
جالب اینجاست که همیشه سعی میکنم خودمو دور بزنم و یه جوری فکرم رو مشغول کنم .. انقدر دور و بر خودم رو شلوغ کردم و مشغولیتهای کاری و فکری واسه خودم درست کردم تا فرصت نکنم به هیچی فکر کنم .. آخه فکر کردن به تنهاییهام خیلی واسم سخت و دردناکه .. همیشه وقتایی که دو سه روز تعطیلی میشه آخراش دلم میگیره و قاط میزنم واسه اینکه سرم خلوت میشه و فرصت میکنم به خودم و زندگیم فکر کنم ...
.
همیشه فکر میکردم من دوست دارم یه زندگی متفاوت داشته باشم .. همیشه هم تلاشم بر این بوده که با بقیه فرق داشته باشم .. در خیلی از زمینه ها و خیلی از مواقع هم موفق شدم که متفاوت باشم و خیلی ها هم همیشه به من غبطه میخورند .. اما .. الان دلم میخواد یه زندگیه ساده ی معمولی داشته باشم که توش آرامش و عشق باشه .. همین .. مثل بقیه .. واسه رسیدن به این سادگی باید چی کار کنم؟ من دارم به این فکر میکنم که مگه دیگران واسه این عشق و زندگی ساده چی کار کردن که من نکردم؟! چرا همیشه سخت ترین و طولانی ترین راه باید مال من باشه ؟ به خدا قول میدم قدرشو بدونم .. قول میدم...
.
من میخوام این رازهای دلم رو دور بریزم .. من نمیخوام چیزایی رو بدونم که دیگران نمیدونند .. من نمیخوام چیزی رو از اطرافیانم پنهان کنم .. من نمیخوام ادا در بیارم .. من نمیخوام کارایی رو که کردم از دیگران پنهان کنم ..آخ کاشکی نمیکردم .. کاشکی از این دخترایی بودم که آفتاب مهتاب ندیدند و ساده اند و تو 18 سالگی شوهر کردند .. خنده داره اما بعضی وقتا واقعا دلم میخواد بچه داشته باشم !!
.
دلم یه گوش میخواد، یکی که بتونم باهاش راحت حرف بزنم و هر چی حرف توی دلمه پیشش بریزم بیرون و راحت بشم .. اما به هیچ کس نمیتونم اعتماد کنم .. با هیچکس راحت نیستم .. تا به حال خودم رو انقدر عاجز ندیده بودم .. بعضی وقتا انقدر حرفام رو دلم سنگینی میکنه که مجبور میشم واسه راحت شدن بنویسمشون و بعدم نوشته ام رو یه جوری نابود کنم ..
نمیدونم کارم و فکرم درسته یا نه اما همیشه فکرام ونوشته هام یه جور تموم میشه .. همیشه دست آخر به این نتیجه میرسم که اون کسی که تا اینجای راه منو آورده و همیشه هم از بهترین و مناسب ترین مسیر منو هدایت کرده حتما واسه بعدشم برام برنامه هایی داره .. حتما منو یهو وسط را رها نمیکنه .. حتما همین الانم که من دارم گله و شکایت میکنم حواسش به من هست .. حتما کمکم میکنه از این برزخ تنهایی بیرون بیام ....
اوه اوه دختر قضیه خیلی جدیه!! دیگه باید درس خوند .. اونم جدی
.. خیلی هم سخته .. تازه استادهاشم خیلی سخت گیرن .. همش 11 واحد دارما اما واسه همشون سمینار و مقاله و پروژه دارم ... همش میگم خدایا شکرت که بالاخره تونستم فوث لیسانس قبول بشم ...![]()
خیلی جای قشنگیه .. دانشگاهم رو میگم! پای کوهه، هواش فوق العاده ست، کلی سرسبز وقشنگه... دوسش دارم!![]()
انقدر سرم شلوغ شده که نگو .. بعضی روزا تا ظهر بعضی روزا هم تا 10 دانشگاهم بعدش بدو بدو میرم شرکت و واسه اینکه ساعتم رو پر کنم معمولا تا 7 سر کارم .. بعدم جنازم میره خونه ... دیگه به هیچ گونه ولگردی نمیرسم
.. دلم واسه دوستام تنگ شده .. البته چند تا دوست همکلاسی جدید پیدا کردم که خیلی با حالند .. نمیدونم مدیرعامل شرکت تا کی این وضعیت حضور من رو توی شرکت تحمل میکنه اما فعلا که چیزی نگفته و منم واسه خودم میرم ومیام .. ببینیم کی منو اخراج میکنند
...
آخر تابستون به یکی از تصمیماتی که اول سال گرفته بودم عمل کردم و رفتم کلاس رانندگی
، البته تموم نشد و 4 جلسه آموزش شهرم موند که اونم حالا حالاها وقت ندارم برم دنبالش .. اما خیلی هیجان داشت .. این خانوم مربیه بیچاره سه چهار بار قشنگ تا پای سکته رفت، خیلی از دستم حرص میخورد آخرم نتونست به من بفهمونه چه جوری با کلاج باید رفتار کنم
.. از کلاج خوشم میاد، خیلی نقش کلیدی ای توی رانندگی داره خیلی وقتا هم باید با دقت و ظرافت باهاش برخورد کرد .. این نیم کلاجم واسه خودش عالمی داره .. سخت ترین کار واسم دور دو فرمون و دنده عقبه آخه میدونی چیه زورم نمیرسه این فرمون رو درست بپیچم ... فکر کنم بقیه ی آموزشم رو بعد از ترم برم اگه خدا بخواد .. اما تا اون موقع حتما همه چیز دوباره یادم رفته
...
