عجب دو هفته ی عجیبی رو گذروندیم .. اولی پر از هیاهو و شوق و ذوق، بگو بخند، شعارهای با مزه، رنگارنگ .. دومی پر از اعصاب خوردی، بحث و جدل، اوضاع کاری کساد، اخبار و شایعه، شعارهای تلخ، ترس و ناامنی، فیل ترینگ ... مثل نمودار یه تابع قدر مطلق که دو طرفش قرینه ی همدیگه اند .. نقطه ی صفر هم که نقطه ی بازگشتی تابع باشه، روز انتخاباته .. نمیدونم آخرش چی میشه اما دوس دارم هرچه زودتر این ماجرا به خیر و خوشی تموم بشه و مثل دو سه ماه قبل به آرامش برسیم .. خسته شدم .. نه دوست دارم اون شبای قبل از انتخابات تکرار بشه نه شبای بعدش .. مامان و بابام به شدت اصرار میکنن که مبادا جایی پیش غریبه ای حرفی بزنی، مبادا با گروه خاصی همراه بشی، مبادا توی تظاهراتی شرکت کنی، آسه برو و آسه بیا که این روزا به هیچ کس نمیشه کمترین اعتمادی کرد .. آخه چه جوری میتونم؟
.
واسه ی صمیمی ترین دوستم خواستگار اومده و اونم بدش نمیاد بله رو بگه .. از اینکه داره سر و سامون میگیره خوشحالم اما از یه چیزی نگرانم .. تقریبا هر کدوم از دوستام که ازدواج کردن یه جورایی کاملا از بقیه جدا شدند و رفتن پی زندگی خودشون .. البته نمیشه بهشون ایراد گرفت، متاسفانه زندگیهای جدید انقدر گرفتاری و بدبختی داره که طرف ترجیح میده از هر فرصتی واسه رفع یگی از گره های زندگیش استفاده کنه تا اینکه به خوشگذرونی با دوستای سابقش بگذرونه .. از طرفی هم شاید تجربه ی زندگی دونفره اووووووونقدر شیرین و جذاب باشه که دیگه طرف دوست نداشته باشه کس دیگه ای رو به اون راه بده یا اصلا دلش بخواد متفاوت با گذشته ش زندگی کنه .. البته پسرا در این مورد راحت تر از دخترا هستند به خاطر اینکه دخترا تو یه جور محدودیت قرار میگیرند که هیچ جوری نمیشه ازش بیرون اومد بخصوص اگه طرف هم از اون مردای تعصبی باشه ...
شاید هرکس حرفای منو بخونه فکر کنه عجب آدم خود خواهی هستم که فقط به فکر خودم و تنهایی خودم هستم .. نمیدونم! شاید هم خودخواه باشم!! اما میدونم که دوس دارم خوشبختی و خوشحالیه دوستام رو ببینم .. حالا مجبورم کم کم با تنها موندن کنار بیام و واسه خودم سرگرمیهای دیگه ای پیدا کنم و دیگه به بیرون رفتن و گشت و گذار و خوشگذرونی با دوستای قدیمی، جشن تولد و مهمونی، خرید رفتن، سینما رفتن، اس ام اس بازی و چت شبانه(!) و خیلی چیزای دیگه کمتر فکر کنم ...
.
مشاوری که واسه انتخاب رشته رفتم پیشش خیلی به قبولی امیدوارم کرد منم با کمال امیدواری انتخاب رشته کردم
.. خدا کنه این دفعه بشه
..
امیدوارم همه ی این اتفاقها یه نقطه ی عطف واسه یه تغییر مثبت توی زندگیمون باشه ... به آینده خیلی امیدوارم .
..
چند وقته دست و دلم به نوشتن نمیره .. نوشتن که خوبه! حال خوندن هم ندارم
.. شدم عین این مرغا که تا ولشون میکنی راه لونه شونو میگیرن میرن .. صبح راس ساعت میرم سر کار، خیلی بدم میاد صبحها دیر برم سر کار، احساس میکنم روزم خراب میشه، به نظرم همه ی قشنگی وانرژی روز به اون طراوت اول صبحشه، تازه از تاخیر خوردن و بی انظباط بودن هم بدم میاد .. عصرها معمولا مجبورم یک ساعتی اضافه تر بمونم، بعدم راه خونه رو میگیرم و عین بچه های خوب سرم رو میندازم پایین میام خونه...
تو تصمیمی که واسه اخلاقم گرفتم تا حدودی موفق شدم و ازاین بابت خیلی خوشحالم
.. راستی مشهد فوق العاده خوش گذشت، نمی دونم چرا بعضیا دوس ندارند با خانواده سفر کنند اما من واقعا سفر با مامان و بابا و خواهر و برادرم رو دوست دارم آخه خیلی بهمون خوش میگذره، زیاد سخت نمیگیریم و در عوض سعی می کنیم از همه چیزلذت ببریم .. خیلی کوتاه بود اما همین که چند روز رو مدام با هم بودیم و فقط خوش میگذروندیم و به دور از استرس کار بودم واسه من بهترین خاطره رو ساخت و حسابی حال و هوام تازه شد
...
جوابای کنکور بالاخره اومد و من طبق روال عادی هر سال مجاز به انتخاب رشته شدم اما رتبه هام زیاد خوب نیست
.. البته از اینکه مجاز شدم و حداقل بابت اون همه مدتی که به بهونه ی درس خوندن از زیر هر کاری در میرفتم آبروم جلوی خانواده نرفت خدا رو شکر میکنم .. تصمیم گرفتم امسال برم پیش مشاور انتخاب رشته کنم شاید فرجی بشه و یه چیزی قبول بشم ..
آخ آخ الان یادم افتاد فردا کلاس هیپ هاپ دارم
.. وای انقدر سخته که نگو، مربیه خودش خیلی قشنگ میرقصه اما مهم اینه که بتونه به ما یاد بده، به نظرم قدرت تدریس و انتقال مطلبش اصلا خوب نیست .. مثل این معلم زبانها که دوس دارن فقط خودشون تو کلاس حرف بزنن و بقه نگاهشون کنند، این خانومه هم دوس داره خودش تند تند برقصه و ما نگاهش کنیم و تو کف رقصیدنش بمونیم
...
