من یه تصمیم مهم گرفتم اونم اینه که یه کمی به اخلاقم رسیدگی کنم!
میخوام از این به بعد مهربون و صبور باشم، زود عصبانی نشم و اگر هم شدم، جلوی دهنم رو بگیرم و با تندی با دیگران صحبت نکنم!
هفته ی خیلی سختی بود، آخرشم چهارشنبه با مدیر مالی شرکت بحثم شد و خلاصه منم تصمیم گرفتم درجه تحملم رو زیادتر کنم و جواب بزرگترم رو ندم و یه مقدار مهربون تر باشم
..
امروز رفتم استخر انقدر شنا کردم که دیگه از نفس افتادم اما در عوض از دست یه سری انرژی های منفی راحت شدم و بعدشم یه چرت خوب زدم و حالم جا اومد، حالا واسه هفته ی آینده آماده ام!
راستی شرکت یه برنامه ی ورزشی برامون در نظر گرفته که احتمالا از همین هفته شروع میشه .. توی نظر سنجی من پیشنهاد کلاس رقص هیپ هاپ رو دادم که مورد قبول جمع واقع شد و از این هفته یکشنبه ها میریم کلاس هیپ هاپ .. حالا ماجراهاشو تعریف میکنم
..
فیلم ظهر جمعه رو دیدی؟ از این در پیتی ها بود اما من از اول تا آخر نشستم جلوی تلویزیون و تماشا کردمش آخه دقیقا پیام فیلمه عین تصمیم من بود
.. یه جمله ی خیلی آرامش بخش و کلیدی هم داشت اونم اینکه: کارها رو به خدا واگذار کن تا اونجوری که درسته پیش بره .. واقعا هم همینطوره به نظرم .. بیشتر مواقع اصلا متوجه نمیشیم که چی به صلاحمونه و هی الکی سعی میکنیم به زور به اون نتیجه ای که میخوایم برسیم اما کافیه بی خیال بشیم و بذاریم گذر زمان همه چی رو درست کنه ...
به احتمال زیاد آخر هفته ی آینده یه مسافرت خانوادگی به مشهد داریم از اونا که خیلی خوش میگذره .. خیلی وقته دلم میخواد یه مشهد برم .. دارم واسش لحظه شماری میکنم
...
یه کاری رو شروع کردم که الان عین خری که تو گل مونده باشه توش گیر کردم .. مطمئنا نتیجه ش خیلی خوب خواهد بود اما رسیدن به اون نتیجه مستلزم صبر و تلاش خییییییییییلی زیاده .. اما!! من خسته شدم .. روزی 10 بار به خودم میگم عجب غلطی کردی .. مرض داشتی دختر خودتو الکی انداختی تو هچل؟ همه ازت توقع دارن .. همه بهت غر میزنن .. هیچکی درکت نمیکنه .. تنهاییییی .. کارت پیش نمیره .. کم کم داری افسرده میشی .. زود عصبی میشی .. تند و خشن حرف میزنی .. دیگه اون دختر مهربون همیشه نیستی .. دیگه مدام نمیخندی .. پر سر و صدا و با نشاط نیستی .. به غر زدن و حرص خوردن عادت کردی جوری که دیگه آرامش رو از استرس تشخیص نمیدی... داری روانی میشی... ![]()
از اول سال سه هفته ی بد رو گذروندم... البته غیر از دیروز پنجشنبه که با دوستام تو کافه سارا و بعد هم پارک ساعی گذشت و خیلی خوش گذشت ...
خدا رو شکر این وسط چند تا دوست خوب دارم که میتونم بعضی وقتا بهشون اعتماد کنم .. اما تنها کسی که التماسش رو میکنم و تا اینجا کمکم کرده فقط خداست ... همیشه به این فکر میکنم که خودش راه رو جلوی پام گذاشته پس حتما حتما تنهام نمیذاره و راه حل رو هم بهم نشون میده ... ![]()
