آخیش .. بالاخره این سال پر دردسر تموم شد .. انصافا سال پر مشغله ای بود .. خیلی سختی کشیدم هم توی کار و هم توی زندگی شخصی .. البته از لحاظ کاری که فکر کنم سال بعد سرم شلوغتر باشه آخه چند تا برنامه ی پروژه ای درست و حسابی داریم که من توش نقش بسزایی دارم!!
دیروز کلی عیدی از مدیرای شرکت گرفتم ، واقعا چسبید
.. همون عصرشم با یکی از همکارام که چند وقته روابط دوستیم باهاش قوی تر شده رفتیم پاساژ معروف گیشا و همه ی عیدیها رو دادم بالای یک کیف خوشگل مارکدار جولی!! بالاخره نمردیم و یه کیف مارکدار گرونقیمت هم خریدیم![]()
.. ای بابا ....
کلی واسه عید خرج کردم .. ته حسابم فقط پونصدهزار تومن باقی مونده تا آخر فروردین که اندکی حقوق بگیرم، آخه آخرین قسط لپ تاپم رو خواستم از حقوق فروردین کم کنند به جای اسفند
.. پنج میلیونی سر قضیه عمل قلب بابا قرض دادم بهش و یک میلیونی هم به آرش دادم واسه انجام یه کاری .. حالا این مبالغ کی برگرده دستم خدا عالمه .. تولد آرش بیست و هفتم فروردینه، نمیدونم واسش چی کادو بگیرم
.. جالب اینجاست که با این وضع مالی میخوام بعد از عید با سحر یه سفر کیش درست و حسابی هم برم...
اوه راستی اینو نگفتم که با شرکتی که واسش ترجمه میکردم دعوام شد و گفتم که از اول سال آینده برای هر صفحه دو هزار تومن اضافه تر میگیرم اونها هم غیظ کردند و هنوز جوابی به من ندادند و بنابراین باید دور درآمد حاصل از ترجمه هم خط بکشم
.. شایدم برم دنبال تدریس (البته به عنوان شغل دوم) آخه من عاشق تدریس زبانم، هنوز مطمئن نیستم اما شاید برم دنبال تدریس توی سفیر آخه همینجوری فرت و فرت داره مدرس استخدام میکنه...
اووووووه یادم رفت اینو بگم که من بالاخره از کانون زبان ایران یا همون موسسه ایران آمریکا فارق التحصیل شدم!!
بگو باریکللللا .. حالا موندم از این به بعد چی کار کنم آخه من معتاد کلاس زبانم .. یه دلم میگه برم دنبال کلاسای کانورسیشن .. یه دلم میگه برم دنبال یه زبان دیگه مثل فرانسه یا اسپانیولی .. یه دلم میگه برم بشم مترجم همزمان ... خلاصه فعلا تصمیم خاصی ندارم..
چند تا برنامه واسه سال جدید دارم که مهمتر از همه "ازدواجه" البته باید بگم الان دو سه سالی هست که من از ابتدای سال این تصمیم رو میگیرم اما خوب فقط که تصمیم من نیست بالاخره شوهر آیندمم باید تصمیمش رو بگیره
.. خلاصه اینکه من از هر لحاظ آماده امر خطیر ازدواج هستم و همین جا از خدا میخوام
بزنه پس کله اون مرد خوش شانسی که بخت منه .. راستی منشی شرکتمون میگفت اگه دم سال تحویل توی آینه رو نگاه کنی بختت وا میشه .. البته من به این حرفای خاله زنکی اصلا اعتقادی ندارما آخه بالاخره من کلی خانم مهندسم اما خوب حالا آدم یه نیم نگاهی توی آینه بندازه که چیزی ازش کم نمیشه![]()
...
یه برنامه دیگم هم کلاس رانندگیه
.. واقعا و با کمال شرمساری باید بگم تا الان فرصتی برای رفتن به کلاس آموزش رانندگی نداشتم اما میخوام هر جوری شده امسال یه وقتی واسه این کار بذارم، دیگه زشته با این سن و سال بگم گواهینامه ندارم!![]()
مطمئنا شنا رو بطور جدی ادامه میدم تا سر حد نجات غریق شدن ![]()
بازم همین جا از خدا میخوام
یه معجزه ای چیزی بکنه که من امسال دانشگاه قبول بشم که اگه بشم واقعا عالی میشه .. این یعنی یه پله پیشرفت، موقعیت کاری بهتر، حقوق بالاتر، اما گرفتاری بیشتر و شایدم شانس ازدواج کمتر ...
فعلا بقیه تصمیمات و برنامه هام واسه سال جدید یادم نمیاد اما بعدا به مرور زمان میگم ...
به هر حال ایشالا که سال جدید واسه همه سال خوبی باشه بخصوص از لحاظ سلامتی که مهمترین چیزه هم برای خودمون هم خانواده هامون، بعدشم ایشالا آرزوهای خوب و مشروع همه برآورده بشه ...
عید نوروز مبارک![]()
![]()
![]()
چند وقته که خیلی گرفتارم .. بالاخره آخره ساله و یه عالمه کار سرم ریخته ... نه وقت میکنم بنویسم نه بخونم نه اصلا میتونم وبگردی کنم .. این مدیر شبکه شرکت جدیدا خیلی موی دماغ شده، مدام نشسته داره همه رو چک میکنه، نمیشه زیاد تو وبلاگا و سایتهای متفرقه گشت
...
کنکور رو دادم بالاخره .. طبق معمول خوب نشد .. اینجوری نمیشه .. باید تصمیمم رو بگیرم که اگه قطعا بخوام قبول بشم باید یه مدت قید کارو بزنم و فقط بخونم .. حالا تنها خوبیش اینه که دیگه تا چند وقت استرس و نگرانی بابت کنکور ندارم
...
یه مدتیه تصمیم گرفتم کارم رو عوض کنم .. داره حالم از این همه فامیل بازی و پارتی بازی و اینجور مسخره بازیهای این شرکت به هم میخوره
.. فکرش رو بکن! منی که اوایل استخدامم اونهمه شوق و ذوق داشتم دیگه اصلا انگیزه ای واسه اونجا موندن و کار کردن ندارم وفقط میخوام از اونجا بزنم بیرون ...
اوضاع روحیم کلا خوب نیست فقط منتظرم زودتر عید بشه .. دوستم میگه هیچی فرق نمیکنه اما من سعی میکنم خوش بین باشم .. این فیلم "نوامبر دلپذیر" رو بالاخره دیدم
.. قشنگ بود، به آدم روحیه میده اما آخرش بد تموم شد ... آهان این فیلم "کتاب خوان" رو هم دیدم .. جالب بود یه جاهاییش هم خیلی احساسی بود
...
یه دوستی دارم میگه هر وقت بی حوصله میشی و از زندگیت خسته میشی و این حرفا یه چیز جدید بخر .. حالا دارم به این فکر میکنم که چی بخرم روحیه ام عوض بشه
... یادمه پارسال همین وقتا یه روسری بنفش خریدم و یه مدت خیلی باهاش حال کردم .. خیلی دوسش دارم هنوزم تکه ...
