تبليغاتX
خانوم شانن

دریایم من

سراپا آغوش

خواهی بیا

خواهی برو!



پ.ن: نمیدونم مال کیه .. یه جا خوندمش

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 15:34 | لینک  | 

صبحها وقتی دارم مسواک میزنم به فکر حرفای دیروز همکارم هستم،

موقع صبحونه خوردن حواسم به اخبار آب و هواست،

توی اتوبوس و تاکسی به فکر برنامه ی آخر هفته هستم،

سر کار همش تو فکر خونه ام و فیلمی که دیشب دیدم و حرفای زنداییم و ...

وقتی دارم مطالعه میکنم با دوستام اس ام اس بازی میکنم،

وقتی با تلفن صحبت میکنم همزمان ایمیل چک میکنم .. گاهی اوقات موقع ناهار هم ایمیل چک میکنم!

موقع تهیه گزارش حواسم پیش دو تا همکار دیگمه که دارن پشت سر مدیر حرف میزنن،

توی راه خونه یادم میاد از دیتابیسم بک آپ نگرفتم، یکی دوتا تلفن مهم کاری رو فراموش کردم و کلید کمدم رو هم روی قفلش جا گذاشتم .. تازه در همین حین دارم آهنگ هم گوش میدم!

موقع شام به این فکر میکنم که چه جوری متلک همکارم رو تلافی کنم .. همزمان تلویزیون نگاه میکنیم و راجع به اتفاقات روز صحبت میکنیم..

قبل از خواب بالاخره یادم می افته که آخر بهمن کنکور دارم و شروع میکنم به غصه خوردن و هی تو دلم به خودم بد و بیراه میگم که چرا درس نمیخونم .. همینجوری که دارم غصه میخورم خوابم میبره ...

.

میتونم بگم تو هیچ کاری تمرکز ندارم!

چقدر خوب میشد اگر هر لحظه روی کاری که دارم میکنم تمرکز کنم و فقط به همون لحظه و همون کار فکر کنم .. اینجوری نه چیزی یادم میره، نه خرابکاری میکنم، نه مجبورم گزارشم رو ده  بار کنترل کنم... تازه از همه مهمتر اینه که میتونم از غذایی که دارم میخورم، همصحبتی با دوستام و خانوادم یا حتی خوابی که واقعا یه نعمته نهایت لذت رو ببرم ...

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 0:8 | لینک  | 

انقدر تو این دو هفته اتفاقات بد واسم افتاد که اصلا حوصله فکر کردن بهش و تعریف کردن و مرور کردنش رو ندارم .. اصلا حوصله هیچی رو ندارم .. خسته ی روحی ام .. تو این دوهفته سه چهار کیلو چاق شدم! آخه من وقتی عصبی و هیجانی میشم به خوراک می افتم ..

دلم واسه بابام تنگ شده .. بالاخره امشب میاد خونه .. تو این یه هفته ای که بیمارستان بود واقعا فهمیدم وجودش چقدر برام مهم و ارزشمنده حتی اگر هر شب سر چیزای الکی جر و بحث کنیم ... بی خیال

دارم به فردا فکر میکنم .. چنان کرالی برم که تا حالا استخره به خودش ندیده باشه...

 جمعه هفته ی پیش یکی از همکارام مخم رو زد .. طرف خانومه .. خلاصه .. با هم رفتیم امتحان آزمایشی IELTS دادیم .. خیلی باحال بود .. البته یه 15 دقیقه ای دیر رسدیم بعدم که رسیدیم من دستام یخ زده بود و خلاصه دوتا سکشن اول لیسنینگ رو نزدم .. نمره ام در کل شد 6 .. واسه اولین امتحان بد نیست، اما واسه پذیرش دانشگاههای خارجی باید بالای 7 بیاری... تب IELTS بدجوری تو شرکت پیچیده و همه در تب و تابند اما واسه من زیاد مهم نیست .. فقط میخواست ببینم این IELTS ، IELTS که میگن چی هست!

 

من دوباره عاشق شدم اما روم نمیشه بگم!

میترسم راجعبش حرفی بزنم آخه تا حالا هر وقت راجع به عشقم با کسی حرفی زدم از دست دادمش!


 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 17:44 | لینک  | 
 
------ ----