من دیشب بعد از کلاس زبان یه نکته جالب رو در مورد خودم کشف کردم! البته جا داره از آرزو، دوست همکلاسیم هم بابت کمکش تشکر کنم...
حدود یک هفته پیش یکی از بچه های کلاس گفت که واسه تدریس توی موسسه زبان سفیر اقدام کرده و فرم پر کرده و... دیشب یهو از در اومد و گفت که توی آزمونها و مصاحبه هاش هم قبول شده و فقط مونده یه دوره TTC چهل ساعته و بعدش میشه مدرس سفیر!! همین که این حرفو زد من شروع کردم به تبریک وتحسین و کلی شوق و ذوق از خودم در کردم وبا علاقه در مورد اینکه چه جوری رفته و چیکارا کرده و چند نفر بودند و این حرفا ازش سوال کردم ...
در طول این مدت احساس کردم آرزو یه جوری داره به من نگاه میکنه...
بعد از کلاس تو راه برگشت به خونه، آرزو به من گفت:"دختر تو چرا انقدر مشنگ میزنی؟! فکر میکنی قبول شدن تو این دوره ها واسه آدمایی مثل ما سخته؟ اینا همش دوکونه واسه اون 60-70 تومنی که بابت دوره TTC میخوان از مردم بگیرن ... بعدشم تو چرا یه جوری رفتار میکنی که همه فکر کنن اسکلی و هیچی حالیت نیست؟!!!..."
منو میگی ، زدم زیر خنده از اون خنده خرکیها .. گفتم نه بابا من که خودم از این برنامه ها خبر دارم .. تازه طرف اونقدر ها هم به نظر قوی نمیاد که بتونه مدرس باشه اما نمیدونم چرا یهویی خوشم اومد بهش حال بدم و هی الکی تشویقش کنم و سوال پیچش کنم که فکر کنه خیلی شاهکاره...
بعدش یه کم با خودم فکر کردم و دیدم چه جالب! این اولین بار نیست که من اینجوری رفتار کردم .. یعنی بارها شده وقتی یه نفر یه کار جدیدی میکنه که خودش خیلی حال میکنه منم سعی میکنم نه تنها بهش فاز بدم بلکه خودمو در برابرش تو اون زمینه ضعیف و بی تجربه نشون بدم تا طرف به خودش بباله .. البته در اکثر موارد اینکارو با قصد قبلی نکردم، یه جورایی ذاتیه .. اما جالبه که تا به حال به این مورد فکر نکرده بودم ...
شاید این یه نوع بیماریه نادر باشه که فقط خل و چلهایی مثل من دچارش میشن .. بابام بعضی وقتا میگه تو مازوخیسم داریها، من باورم نمیشد...
