واای چقدر سریع گذشت! تا چشم به هم گذاشتیم پاییز هم تموم شد و رسیدیم به شب یلدا .. یادمه دو سه سال پیش شب یلدا رو با 3 تا از دوستام مشهد بودیم .. انقدر خوردیم اون شب که نگو .. تا نصف شب گفتیم و خندیدیم و خوردیم .. خیییلی خوش گذشت...
شرکت واسه شب یلدا همه رو دعوت کرده تئاتر .. تئاتر کمدی "عروسی ماه منیر"، بولینگ عبدو .. تازه واسه هر نفر دو تا بلیط گرفته یعنی هر کی میتونه یه نفرو رایگان همراه داشته باشه..
سه شنبه شب با خوشحالی تمام سر شام این خبر رو مطرح کردم – ما معمولا خبرای مهم و حرفای باحالمونو میذاریم واسه سر شام – خلاصه من این گفتم و بعدشم گفتم تصمیم دارم خواهرمو همراه ببرم، سانسشم 8 تا 10 شبه .. آقایی/خانومی که شما باشی این حرفو من زدم ، بعد دیدم بابام با چشمای گرد شده داره به من نگاه میکنه ، منم چند لحظه نگاش کردم ، توی اون چند لحظه هزار تا فکر مختلف اومد تو ذهنم که باز مگه من چی گفتم که اینجوری غیظ کرده .. خلاصه خیلی با کلاس گفت "من صلاح نمیدونم شما به این مهمانی مشرف بشید" .. حالا نوبت من بود که چند لحظه یخ بزنم .. ازش میپرسم چرا؟ چه دلیل موجهی داری؟ .. میگه همینجوری! دوست ندارم برید! .. میگم ما تا کی باید زیر یوغ اجازه و فرمان شما باشیم ؟ کی میتونیم واسه خودمون تصمیم بگیریم که کجا بریم و کی بریم و با کی بریم، آخه بابا جان من مثلا 26 سالمه! میگه تا وقتی تو خونه ی منی همینه که هست! من تصمیم میگیرم و میگم که کجا بری و کی بری و با کی بری، هر موقع رفتی سر خونه زندگیه خودت اونوقت خودت تصمیم میگیری .. میگم حالا اومدیم و تا آخر عمرم بیخ ریشت بسته بودم و هیچکی هم پیدا نشد منو بگیره .. اونوقت چی؟؟...
حالا جالب اینجاست که وقتی پای کارای خونه و این حرفا پیش میاد میگن دیگه بزرگ شدی، دخترای همسن تو دو تا بچه دارن بزرگ میکنن اما تا میگی میخوام با دوستام برم بیرون میگن چه غلطا! به چه جراتی دوستام دوستام میکنی؟! بیرووووووووون؟!!!
خلاصه کلی بگو مگو کردیم و اعصاب منو ریخت به هم .. آخرش مامانم به بابام گفت "اصلا خودت باهاش برو، فرصت خوبیه که بری و همکاراش رو ببینی" .. منم با اعتماد به نفس گفتم آره فکر خوبیه، خودت بیا، مگه من از چیزی میترسم یا دروغی دارم بگم .. یه ذره فکر کرد و بعدش گفت ای بابا نذاشتید ببینیم اخبار چی شد .. آخرم جواب درست و حسابی ای نداد ..
حالا من موندم تو کلش چی داره میگذره .. از یه طرف دوست دارم بیاد .. بابام آدم با کلاسیه، دوست دارم همکارام منو باهاش ببینن و بدونن که من دختر خانواده دار و با اصالتیم و برای بابام اهمیت داره با کیا میرم و میام و دمخورم .. از طرفی میدونم که اگه باهام بیاد همش گیر بازاره .. آی روسری رو بکش جلو و چرا این مانتو رو پوشیدی و اینا کی اند باهاشون میگی و میخندی و .....
پسر زینب دو هفته پیش به دنیا اومد. چند هفته قبلش زینب به من زنگ زد و گفت که در مورد انتخاب اسم برای بچه کمکش کنم و گفت که چند تا اسم رو در نظر داره مثل سینا، پارسا و .. منم یه سری اسم دیگه که خودم دوست داشتم به لیستش اضافه کردم و پیشنهاد خودمم بهش گفتم و قرار شد که با شوهرش مشورت کنه، خیلی اسم پارسا رو دوست داشت و اصرار داشت که باید اسمش رو بذارند پارسا .. دوشنبه که بهش زنگ زدم و گفت که بچه به دنیا اومده گفتم پس بالاخره این پارسا به دنیا اومد اما زینب گفت که اسمش رو گذاشته امیرعلی! در صورتیکه اصلا این اسم جزو اون لیست من و یا حتی موارد پیشنهادیه خودش هم نبود ..
خلاصه واسه چهارشنبه بعد از ظهر با سحر و مهدیه هماهنگ کردم که بریم دیدنش .. نمیشد که دست خالی بریم که .. باید یه کادویی چیزی واسش میبردیم .. یکی گفت واسه خونش کادو بگیر یکی گفت واسه بچه، یکی گفت واسه خود مادر باید کادو بگیری .. خلاصه هرچی فکر کردم که چی بگیرم که به درد بخور باشه هم واسه مادر و هم واسه بچه، چیزی به ذهنم نرسید از طرفی وقتم نداشتم برم بگردم دنبال کادو. خدا پدر اون کسی که سکه رو اختراع کرد و از همه مهمتر اون کسی که این سکه الیزابت رو درست کرد رو بیامرزه .. خیلی کارا رو راحت کرده، هم ارزونه و هم سکه است و کلی کلاس داره .. واقعا ما چقدر تنبل و بی ذوق شدیم! عوض اینکه وقت بذاریم و بریم بگردیم وبا ذوق و سلیقه واسه کسی که دوسش داریم یه کادوی خوب و به درد بخور بگیریم، ساده ترین و کم خرج ترین راه رو انتخاب میکنیم که یه وقت سختمون نشه!! من که شخصا این جور کادو دادن یا کادو گرفتن رو دوست ندارم ...
زینب خیلی آدم خاکی و باحالیه، اهل کلاس گذاشتن و این حرفا نیست، راحته، واسه همینم آدم باهاش راحته و رو در واسی نداره .. راستی بچه اش هم خوب بود، نمیشه راجع به قیافه ش نظر داد چون مطمئنا روز به روز تغییر میکنه، اما میشه گفت خیلی آروم و بی آزار بود...
من معتاد شدم! معتاد استخر .. الان سه هفته است که پنجشنبه و جمعه ها میرم استخر و در طول هفته هم مدام به آخر هفته و استخر فکر میکنم و واسه خودم رویا پردازی میکنم .. خیلی دوس داشتم یه ماهی بودم و توی آب زندگی میکردم .. وزن آب رو روی تنم دوس دارم، خوشم میاد با دست و پام تقلا کنم و خودم رو روی آب نگه دارم، عاشق شیرجه زدنم .. تصمیم دارم آموزش غریق نجات شدن رو ببینم .. اینجوری یکی از آرزوهام برآورده میشه...
فردا بعد از چهار روز باید برم سر کار، خیلی سخته واسم ولی خوب از استراحت و خونه و ولگردی هم خسته شدم. کاش میشد آدم هر چند وقت یه بار یه مدت واسه خودش تعطیل کنه و استراحت کنه ولی حیف ...
اگر به خانه
ي من آمدي
برايم مداد بياور، مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم، تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك
كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك
بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه
در آورم
شـــخم بزنم
وجودم را ... بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!
يـك تیــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه
روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن
هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم ... بدوزمش به سق
… اينگونه
فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !
پودر
رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !
صدا خفه كن
هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب، برچسب
فاحشـــه مي
زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر
... تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر
اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يـك انسانم من هنوز يك انسـانم من هر روز يك انسانم
