تبليغاتX
خانوم شانن

عجب هفته ای بود!!

پر از استرس و کار .. انقدر خسته ام که نگو .. اما خوشحالم، چون بالاخره دیروز کارام به نتیجه رسید و با تحسین و تشکر مدیرم مواجه شدم و این خیلی لذت بخش بود .. من تا حد زیادی تونستم خودم، تواناییم توی کار و شخصیتم رو بین آدمایی که باهاشون کار میکنم و در واقع بیشتر زندگی میکنم اثبات کنم ...

 

سحر چند تا فیلم واسم آورده بود که مدتها بود دنبال یه فرصت بودم تا بشینم و ببینمشون و بالاخره آخر این هفته فرصت کردم .. اسم یکیشون Match Point بود اما اون یکی رو یادم نیست ، حالم ندارم پاشم از لابلای DVD هام پیداش کنم...

 

کلا مدتیه درس رو گذاشتم کنار .. واقعا کشش این همه دغدغه رو ندارم .. گاهی احساس میکنم دورو برم رو زیادی شلوغ کردم جوری که حتی وقت نمیکنم به خودم برسم...

 

فردا جمعه با بچه های شرکت قراره بریم تور یک روزه اطراف تهران .. امیدوارم خوش بگذره .. میتونستیم یک نفر همراه هم با خودمون ببریم، همه از من میپرسیدن تو با کی میای؟ منم میگفتم با هیچکی !! خواهر و برادرم که یا کلاس دارن و یا امتحان ، سحر هم که امتحان داره ... فکرشو بکن من واقعا هیچکی رو ندارم که باهاش برم!! دریغ از یه دوست پسر که شاید بدی های زیادی داشته باشه اما حداقل میتونه این یه خوبی رو داشته باشه ...  

 

خیلی دلم یه مسافرت میخواد .. قراره با سحر بریم کیش اما نمیدونم کِی!!

 

خیلی بده که از یکی خوشت بیاد اما نتونی بهش بگی و نتونی به هیچکس دیگه هم بگی و همش مجبور باشی تو دلت حرف بزنی و تو دلت غصه بخوری و اصلا هم حرکت خاصی نکنی که به عنوان سیگنال شناخته بشه ...

من خیلی مغرورم

من خیلی دارم "آبجی هوسی" میشم! نه؟

من شدیدا دلم میخواد هر چیزی یا هر کسی که ازش خوشم میاد رو به دست بیارم ..

من خیلی خود خواهم ...

 

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 13:51 | لینک  | 

مادر بزرگ و پدر بزرگم دیشب رفتن مشهد .. رفتم خونشون واسه خداحافظی و بدرقه .. کنار میز تلویزیونشون یه کاغذ بود که توش یه عالمه چیز نوشته شده بود .. از یه جمله ش خیلی خوشم اومد .. نوشته بود اگه مطمئن باشی که میتونی موفق بشی حتما موفق میشی اما اگه دوست داشته باشی که موفق بشی اما فکر کنی که نمیتونی موفق نمیشی .. من دوس دارم و فکر میکنم که میتونم موفق بشم .. نتیجه ی اینکه این جمله چقدر درسته و چقدر چرته رو 5-6 ماهه دیگه که جوابای کنکور اومد میتونیم بفهمیم...

میدونی، در حال حاضر چند تا چیز یا چند تا کارو خیلی دوست دارم ..  در واقع یه جورایی آرزو هستند واسم :

یکی اینکه تو کنکور قبول بشم و فوق لیسانس بخونم

یکی اینکه غریق نجات بشم

یکی اینکه مسافرتهایی که دوس دارم رو برم

یکی اینکه .. اگه بگم شاید بخندی ولی من واقعا دوس دارم "مادر" بشم .. الانم به دوستم زینب که قبلا راجعبش گفته بودم و چند روز دیگه مادر میشه واقعا حسودیم میشه ...

من دارم درس میخونم اما نه درست حسابی .. تقریبا سعی میکنم که درس بخونم .. دوشنبه ی هفته ی پیش به خودم قول دادم که به شرطی بیام اینجا و بنویسم که تا آخر فصل سیمپلکس رو خونده باشم .. و خوندم! .. به نظرم تریک خوبی به خودم زدم .. هفته ی دیگه یه آب نباتم روش میذارم و تا سر فصل تخصیص رو میخونم...

راستی مادر بزرگم موقعی که داشت از زیر قرآن رد میشد بهم گفت : ننه ایشالا وقتی که من برگشتم تو خوشبخت بشی .. مادر بزرگم آخر همین هفته برمیگرده .. آخ جون فقط یه هفته تا خوشبختی فاصله دارم ...

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 20:5 | لینک  | 

بالاخره خریدمش

نوت بوک رو میگم

اینم عکس خوشگلشه

عاشقشم...

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 21:14 | لینک  | 

هی اهمیت بده بهش

هی ابراز علاقه کن

هی وقت بذار براش

هی سعی کن اونجوری که دوس داره باشی

هی سعی کن سورپریزش کنی

هی بشین پای حرف این و اون که مدام میگن باید هوای مرد رو داشت، باید بهش اهمیت داد، باید بهش بها داد، باید به خواسته هاش اهمیت داد، باید مدام حواست بهش باشه ..

دریغ از یه کم توجه

اصلا احمقه .. انقدر احمقه که نمی فهمه منو .. نمی فهمه علاقه منو ..

حالا کاش فقط نمی فهمید!

از همه دردناکتر وقتیه که بهت شک میکنه بی دلیل و بهت تهمت میزنه .. یهو با چند تا جمله هیکلتو به گند میکشه ...

خوب یه کم فکر کن احمق جون، یه کم حرفتو مزه مزه کن بعد بگو .. چطور میتونی دل منو بشکنی و اذیتم کنی؟!!

اَه لعنتی .. از چشمم افتادی مثل اشک!

مرد احمقِ بی لیاقت ...

.

من خیلی غمگینم

                  

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 21:54 | لینک  | 
 
------ ----