تبليغاتX
خانوم شانن

1.

مظلوم ترین آدمی بود که در تمام عمرم دیده بودم .. سر به زیر و با حیا .. کارش خیلی درسته .. متخصص {نمیتونم بگم چی} و از چند جا مدرک داره و خلاصه خیلی حالیشه .. هروقت میبینیش کله ش تو کاره ...

2.

گفت بریم سینما

گفتم نه بابا سینما چیه من خوشم نمیاد .. آدم راحت نیست، نمیتونه بگه و بخنده و شیطونی کنه و...

گفت پس بریم خونه ی ما فیلم ببینیم .. میتونیم راحت حرف بزنیم و بخندیم و تخمه و چیپس بخوریم و حالشو ببریم ..

گفتم با خونواده مشکلی نداری؟

گفت واسه یه هفته رفتن ترکیه!

گفتم پس چون تنها هستی و خونه خالیه دعوتم میکنی؟

گفت نه این چه حرفیه .. آخه اگه باشن نمیتونم ازت دعوت کنم بیای خونمون!!

گفتم این دقیقا همون حرف منه با یه لحن دیگه!

گفت ممممممم حالا ...

پیش خودم فکر کردم اگه فرتی بگم "نه استغفرا.. چه معنی داره یه دختر اونم اول بسم ا.. پاشه بره خونه یه پسر" زیاد جالب نیست، فکر کردم بهتره یه جور دیگه نه بیارم ..

گفتم خیلی فکر خوبیه بخصوص که کیفیت دی وی دی عمرا به پرده سینما نمیرسه اما من الان یه کم گرفتارم بذار باهات هماهنگ میکنم

چند لحظه گذشت

گفت میتونم یه فضولی بکنم

گفتم حالا بگو ببینیم چه جور فضولی ای هست..

گفت تو محجبه ای؟ یعنی جلوی من حجاب داری؟

پیش خودم تقریبا مطمئن شدم که طرف یه مرضی داره

گفتم آره معلومه

چند لحظه سکوت اون

گفتم اگه دوست داری میتونی دعوتت رو پس بگیریا .. رودرواسی نکن با من راحت باش!

گفت نخیر خانوم این چه حرفیه .. چقدر خشن برخورد میکنی! .. راجع به من چی فکر کردی!! .. من هیچوقت دعوتمو پس نمیگیرم .. اصلا چه ربطی داره...

چند لحظه سکوت من

گفت ولی میدونی چیه .. وقتی یه خانوم جلوی من حجاب داره احساس میکنم به من داره توهین میشه .. آخه من که قصد بدی ندارم و کاریش نمیخوام بکنم .. ما داریم تو یه دنیای مدرن زندگی میکنیم دیگه این فکرا بی معنیه و زن و مرد از هر لحاظ با هم برابرند .. این تفکرات هم خیلی قدیمی و سنتیه .. ما باید به هم اعتماد داشته باشیم و با هم راحت باشیم ..

چند لحظه سکوت من

گفت اصلا میدونی چیه بریم همون سینما .. راحت تریم .. بهتره

گفتم باشه خبرشو بهت میدم... 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 23:1 | لینک  | 

وای خدایا شکرت که بالاخره عید فطر شد .. خیلی خوشحالم .. با اینکه با وجود گرما به نظر میرسید سال سختی واسه روزه گرفتن باشه - که البته بود-  اما خدا کمکم کرد تا همه ی روزه هامو بگیرم ..

آخیش! چفدر چایی خوردن وسط روز حال میده! دلم میخواد تا آخر عمرم چایی بخورم .. چقدر یکسره با خیال راحت خوابیدن تا صبح بدون ترس از خواب موندن واسه سحر حال میده .. چقدر کیف میده با دوستات قرار ناهار بذاری .. چفدر خوبه که وقتی ساعت 7 غروب کلاست تموم میشه مجبور نیستی از سر گشنگی و روزگی سرت رو بندازی پایین و صاف بری خونه، و به جاش میتونی یه کم ول بگردی و شیطونی کنی و...

البته نه اینکه فکر کنی من هیچ بعد معنوی ای از ماه رمضون و روزه و سحر و این حرفا رو در نظر ندارما، نه، اینجوری میگم که ریا نشه! .. ولی من فکر کنم خدا روزه های منو قبول کنه چون من واقعا فهمیدم گرسنگی و تشنگی چقدر سخته و سر همه ی نمازهام از خدا خواستم که به همه ی فقیرا و بد بخت بیچاره ها کمک کنه.. البته واسه ی همه ی دوستامم دعا کردم..

وای چقدر شبا هوا خنکه .. فکر کنم از اون سالهایی باشه که یهو سرد میشه اونم از نوع بدجورش .. آخی خدا کنه سرما یاس منو خشک نکنه! آخه چند شب پیش که پنجره اتاقم باز مونده بود تا صبح یخ زدم، پس حتما گل منم سردش میشه شبا .. خیلی دوسش دارم .. یاسم از این سفیدای پنج پره که شبها در میاد و روزا میریزه و شب تا صبح عطرش سر آدمو درد میاره .. هر روز صبحها که میخوام از خونه برم بیرون یکیشو میکنم و تا سر خیابون تا پای اتوبوس بوش میکنم .. چه بویی داره آدمو مست میکنه انگار یه بوی ابدی داره که هیچوقت تموم نمیشه .. آدم میمونه این گل کوچولو با پنج تا گلبرگ گوگولی نازک اینهمه بو رو از کجا میاره! این جدیدترین عکسشه:

آخر هفته ی آینده قراره به زور بفرستندم یه سمینار دو روزه .. نه اینکه دوست نداشته باشم برما ، نه اتفاقا خیلی ام پایه ی این جور سمیناهار(!)های مهندسی ام اما مساله اینه که هم پنجشنبه شب نامزدی دختر داییمه و هم ازم خواستن یه گزارش توپ و کامل از این سمینار تهیه کنم و ارائه بدم .. اینش خیلی سخته...  

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 16:56 | لینک  | 
 
------ ----