تبليغاتX
خانوم شانن

تو این دو هفته ای که گذشت اتفاقات زیادی واسم افتاد اما اصلا حال نوشتنش رو نداشتم یعنی اصلا حال نوشتن هیچی رو ندارم .. حس یه قالب کره رو دارم که بیرون از یخچال تو گرما مونده باشه .. کی این گرما و بیحالی تموم میشه؟ دلم واسه باد و بارون و برگ ریزون پاییز تنگ شده...

بالاخره N82 رو خریدم! اول زیاد ازش خوشم نمیومد چون میخواستم یه گوشی بگیرم که تاچ اسکرین باشه، اما از وقتی تو دستم گرفتمش عاشقش شدم، خیلی دوسش دارم خیلی باحال و با کلاسه .. یک کیفی میده با WLAN اش بری تو اینترنت .. هفته ی پیش هم یه سفر کوتاه بردمش و با دوربین 5 مگاپیکسلیش کلی عکس انداختم ..

 رفتیم آهار و آبشار شکراب .. وای که چقدر خوش گذشت .. از تو یه روستا رد میشی که کنار خیابوناش ماشینای مدل بالا پارک شده ولی مردمش با الاغ این ور و اون ور میرن ، بعد از یه سری کوچه باغ میگذری که کنارت آب زلال و خنک توی جوب حرکت میکنه و صدای آب مستت میکنه و دوطرفت و بالای سرت پر از شاخه های گیلاس و آلبالو که از روی دیوار و حصار باغا آویزون شده .. همینجوری میچینی و میخوری و میگین و میخندین .. هر از گاهی هم یه الاغ سوار از کنارتون رد میشه و از خودش آثار حیات به جا میذاره .. بعد از یه مدت میرسی به یه امامزاده و اونجا یه صبحونه مفصل میزنی به بدن و وقتی جون گرفتی ادامه میدی .. بعد از دو سه ساعت یه آبشار خیلی قشنگ و نسبتا بلند که سنگای دیواره و کف رودخونش سبز فسفریه روبروت میبینی که آبش انقدر یخه که نمیتونی دستت رو یک دقیقه توش نگه داری ... خییییییییلی خوش گذشت .. مدتها بود اینهمه زیبایی رو یه جا ندیده بودم ...

.

آدم چه جوری میتونه با کسی که اصلا نمیشناسدش و دوستش نداره ازدواج کنه؟ از طرفی وقتی با یکی دوست میشی و قلبا دوستش داری هم نمیتونی درست تصمیم بگیری چون تصمیمیت تحت تاثیر علاقه ات به اون شخصه ...

دیروز برای بار چهارم دیدمش، اسمش هادیِ (البته شما بگو آقا هادی)، مهندس شیمیِ و 6 سال از من بزرگتره ... به پیشنهاد اون و موافقت خودم تصمیم گرفتیم واسه اینکه همدیگه رو بشناسیم و بعد یه تصمیم نهایی بگیریم چند بار ملاقات و یه رابطه ساده داشته باشیم ... خیلی آقاست اما نکته ی مهم اینجاست که من اونقدر ها خانوم نیستم! خیلی عاقلانه و منطقی رفتار و صحبت میکنه اما من تقریبا از این دخترای جلفم که همش دوس دارن شیطونی کنن و مسخره بازی در بیارن اما اون خیلی سنگیه ، یه چیز دیگه ای که فهمیدم اینه که ازین مردای کوتاه بین و تعصبی و حساس نیست درحالیکه یکی از ویژگیهای گند ذاتی من اینه که خیلی حسود و حساسم نسبت به روابطی که مرد مقابلم با خانومها داره ، هیچ کاریشم نمیتونم بکنم !

یکی از دوستای کلاس زبانم بهم معرفیش کرد و اوایل اردیبهشت یرای اولین بار دیدمش، خیلی ازش خوشم نیومد ..  دفعه ی قبل که دیدمش میخواستم به کل به هم بزنم و بگم نمیخوام آخه خیلی رابطه سرد و خشک و بی مزه ای داشتیم ، بهش گفتم که علاقه ای بهش ندارم و به نظرم ادامه بی فایده ست اما اون گفت یه کم دیگه صبر کنیم، بعد تصمصم بگیریم .. دیروز عصر رفتیم پارک ساعی و کلی گفتیم و خندیدیم ، درکل بد نبود ، حداقل از دفعه ی قبل که هردومون روی سایلنت بودیم و فقط نگاههای معنی دار رد و بدل میکردیم بهتر بود .. دیروز احساس کردم خیلی هم بد نیست! میتونم دوستش داشته باشم ! یه چیز دیگه اینکه فکر کنم به هم میایم .. فکر کنم اونم نسبت به من بی علاقه و بی تفاوت نیست اما خوب بنده خدا خیلی مونده تا این اخلاقای گند منو بشناسه ...

هنوز نسبت به این قضیه دو دلم...

.

دوتا فیلم خیلی قشنگ دیدم .. Scent of a woman و Meet Joe Black .. اولی هم یه کم خنده دار بود و هم موضوعش جدید و جالب بود، بازی آل پاچینو هم فوق العاده بود .. اما با دومی خیلی بیشتر حال کردم بخضوض که براد پیت توش بود و یه فضای سنگین و عشقی داشت ، فوق العاده قشنگ بود..

.

اوه راستی پدر روزت مبارک .. بابای من از اون باباهای خاص و عجیب و غریب دنیاست .. فعلا وقت ندارم بیشتر راجع بهش بگم اما حتما یه بار مفصل میگم چه جوریاس...

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 23:10 | لینک  | 

مامانم چند روزه نیست

از سه شنبه ی هفته ی پیش رفته کربلا و آخر این هفته برمیگرده

انقدر دلم براش تنگ شده که نگو

بخصوص امروز که روز مادره

به همه ی خانوما و ممانای این و اون سلام رسوندم و تبریک گفتم الا به مامانه خودم!

اگه پیشم بود امروز بعد از کار که میرفتم خونه، خودمو میزدم به خستگی و گرما زدگی و میرفتم می افتادم رو تختم، بعد که واسم شربت خاکشیر درست میکرد و می آورد بالای سرم می نشست و نازم میکرد و با موهام بازی میکرد یهویی میپریدم هوا و جیغ میزدم "مامان جون روزت مبارک"، بعدم بوسش میکردم و میپریدم تو بغلش که از پر قو هم نرمتره...

 

مامان جون دلم برات تنگ شده .. یه هفته است باهات حرف نزدم .. خستگی روزانه من فقط با حرفایی که شبا میام تو بغلت میخوابم و باهات دردودل میکنم در میره .. هیچکی نازمو مثه تو نمیکشه .. هیچکی به اندازه تو منو دوس نداره .. هیچکی به اندازه تو به فکر من نیست و لحظه لحظه قلبش واسه من نمیزنه ..

 

چندین بار بهت دروغ گفتم و پیچوندمت .. چندین بار سرت داد زدم ، بهت ایراد گرفتم ، بهت خندیدم ، حرفتو گوش ندادم ، دلتو شکوندم ، اذیتت کردم .. اما تو همیشه این کارامو ندیده گرفتی و منو بخشیدی و به روم نیاوردی ..

  

فقط میتونم از کارا و رفتارام شرمنده باشم و بگم خیلی دوستت دارم

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 18:23 | لینک  | 
 
------ ----