تبليغاتX
خانوم شانن

چند روزه عصبی ام .. گرممه .. بابا جان آخه من گرمایی ام .. گرما داره خفم میکنه همش میخوام زودتر برسم خونه لباسامو از تنم بکنم برم یه دوش بگیرم دراز بکشم جلو کولر، آخرم سرما میخورم تو این جهنم .. تازه هنوز تابستون نشده! چی کار کنم؟

موقع هایی که از شرکت یه راست میام خونه از جلوی پارک لاله رد میشم، اون اولش یعنی تقاطع فاطمی سه تا حوضه پر آبه که آبش از کناره هاش میریزه تو قسمت زیرش و دوباره برمیگرده تو حوضه .. یعنی مثه این آب نما ها آب توش میگرده (دیگه نمیدونم منظورمو متوجه شدی یا نه) .. آرزومه یه روز برم بشینم روی لبه ش، کفشامو در بیارم و پاهامو بذارم تو اون حوضه، همچین که حالم جا بیاد ..

 

آخ یه چیز دیگه بگم دلم خنک شه .. مامانم وقتایی که برفکای یخچالو تمیز میکنه (یخچال ما از اونا نیست که ضد برفک باشه و برفکاشو خودش آب کنه) .. خوب .. برفکارو میریزه تو یه ظرف و روش شربت توت فرنگی یا آلبالو یا سن ایچ میریزه و دو تایی میخوریم (بقیه دوس ندارن، یعنی عقلشون نمیرسه).. یک چیز مشتی ای میشه که نگو .. اون جیییییییگرت خنک میشه...

 

یه سری کارام به هم گره خورده و پیش نمیره.. وقت کم میارم .. نمیتونم به همه چی برسم .. باید یه سری گزارشهای مدیریتی تهیه کنم و به مدیر عامله بدم اما نه حوصله دارم نه تمرکز نه وقت اضافه واسه تهیه گزارش .. چه کاره سختیم هست .. به عبارتی توی مدیریت زمانم کم آوردم!! از اون طرفم که هی برق میره .. هی تا وسطای کارم که میرسم برق میره تا 3 ساعت بعد ..

اوایل که برقمون میرفت خیلی حال میداد، هم میشستیم میگفتیم و میخندیدیم، هم دلیل داشتیم واسه کار نکردن و عقب افتادن کارا  اما الان که قطعی برق روتین شده دیگه بهانه ای پذیرفته نیست چون آقایون مدیران انتظار و توقعشون ربطی به برق نداره و ما باید زمانمونو تنظیم کنیم که به موقع کارا رو تحویل بدیم.. ولی خداییش وقتایی که سر ظهر برق میره خیلی حال میده یه دو ساعتی با دل درست ناهار میخوریم ...

 

حالا کار یه طرف، این هفته فاینال دارم .. اصلا که نخوندم هیچی، موندم چی کار کنم با این حجم درس! واقعا زیاده ها .. دو تا کتاب که خط به خطشو باید بلد باشی .. هر شبم که فوتبال داره و خونه ی ما هم چیزی از یک استادیوم خانوادگی کم نداره...

رابطم با معلم زبانم خیلی خوب شده ، از اونا که همش معلمه اسمشونو صدا میکنه و نظرشونو میپرسه و بهشون تو کلاس خیلی بها میده! حالا خودم انقدر از اینجور آدما توی کلاس بدم میاد که نگو، حالم از اینجور حرکتا به هم میخوره ، اما به خدا من اصلا کاری نکردم که بخوام خودمو شیرین عسل کنم و به عبارتی teacher's pet باشم! اتفاقا دقیقا بر عکس، دو سه جلسه پیش باهاش حرفم شد، اما نمیدونم چرا از اون موقع تیریپ دوستی واسم گذاشته! خلاصه هر وقت منو صدا میکنه یه عده برمیگردن بهم نگاه میکنن (آخه من ته کلاس میشینم .. نه اینکه قدم بلند باشه ها اتفاقا بر عکس .. واسه اینکه به کل کلاس مسلط باشم) و سبز میشن ...

 

از همه مهمتر .. آقا جان شما کار داری؟ خوب منم دارم .. شما سرت شلوغه؟ خوب منم همینطور ... اما من به یه چیزایی اهمیت میدم، من بی تفاوت نیستم، من از کمترین فرصتم واسه تو میذارم، من فراموشکار نیستم، اما تو ...

آره من پر توقعم، درست هم نمیشم! همینه که هست .. یا انتظار منو بر آورده کن یا منو درگیر خودت نکن .. بابا خسته شدم انقدر که حرص خوردم ..  

شایدم اشکال از خودمه .. اصلا دیوانه ام .. اصلا ما دخترا هممون در این مورد خُلیم ...

 

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 19:13 | لینک  | 

 

خنده ی تو

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر ، اما

خنده ات را نه!

 

...

 

عشق من، خنده تو

در تاریکترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاریست،

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته

 

...

 

بخند بر شب

بخند بر روز، بر ماه،

بخند بر پیچاپیچ خیابانها

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

نان را ، هوا را،

  روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز،

تا چشم از دنیا نبندم.

 

پابلو نرودا

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 22:46 | لینک  | 

انقدر تاب بازی رو دوست دارم که نگو .. شبایی که از کلاس زبان برمیگردم خونه سر راهم یه نیمچه پارک کنار خیابونه که یه سرسره ی کوچیک داره و سه تا تاب که سمت راستیه کنده شده و سمت چپیه هم بچه گونه ست و اون وسطیه همونیه که عشق منه و اگه خالی باشه سه سوت میپرم روش و تاب میخورم ، دوس دارم وقتی تاب میخورم چشمامو ببندم ، یه حالی میدهههههههه که نگو .. ولی نمیبندم آخه آخرین باری که بستم یهو یه یارو اومد جلوی تاب و منم با پا رفتم تو شیکمش البته چیزی نگفتا چون مشکل از بیناییه خودش بود اما هر وقت به این فکر میکنم که یکی کفش محکم بیاد تو شکم من واقعا دردم میگیره.. تاب بازی وایسادنکی رو هم خیلی دوس دارم اما همه جا همیشه این کارو کرد، مردم میگن دختره ی گنده خجالت نمیکشه و ...

"آرش" همش بهم میگه تو چرا انقدر تاب بازی رو دوس داری منم میگم خوب دوس دارم دیگه، چرا نداره .. زیاد میبینمش آخه همکاریم .. کلی واسه خودش مهندسه .. خوش تیپه مثه خودم!! خیلی هوام رو داره ، خداییش بین همه ی پسرایی که باهاشون برخورد داشتم از همه صبور تر و منطقی تر و مهربونتره .. یه سری اخلاقها واقعا خوبن، در همه ی شرایط و در ارتباط با همه ی آدما .. واقعا زود قضاوت نکردن و مهربون بودن و همیشه لبخند زدن خیلی خوبه، تو خیلی شرایط به آدم کمک میکنه .. حالا اینو همین جا نگه دار، یه چیز دیگه بگم.. موهام از وقتی بلند شده بود راحت ترین کار واسه جمع و جور کردنش فرق باز کردن و از پشت بستنش بود، من کلا همیشه فرق باز میکردم تا چند روز پیش که به پیشنهاد سوده موهامو زدم بالا، وای خیلی سخت بود، اولا که تا چند روز موهام درد میکرد به خاطر اینکه عادت نداشت، بعدم اینکه اصلا وا نمیستاد بالا و هی ازاین ور اون ور کج و کوج میشد، مثه موهای خانوم هاویشام شده بود – آخِی، انفدر من اون کارتونه رو دوست داشتم ولی آخرشو هیچوقت ندیدم و نفهمیدم اون پسره با استلا ازدواج کرد یا نه؟!! – اینو میخواستم بگم که این عادت لعنتی بد چیزیه، همونی که منو اسیر "ترانه" کرد و وقتی هم خواستم خودمو از چنگش نجات بدم کلی بدبختی کشیدم و کج و کوج شدم تا خلاص شدم .. امیدوارم دوباره اسیرش نشم...

یه جا خوندم وقتی دو نفری که همدیگه رو نمیشناسن با هم رابطه ای برقرار میکنن بعد از یکی دو بار ملاقات از بیشتر چیزهایی که تو زندگی هر کدوم مهمه مطلع میشن و اگر این رابطه ادامه پیدا کنه خاصیت اطلاع رسانی اونها به نسبت کم شده و در خیلی از زمینه ها حرفاشون تکرار مکررات میشه .. دیدم راست میگه اما یه چیز جالب وجود داره، اینکه اگه این رابطه همین جوری ادامه پیدا کنه و طرفین واسه همدیگه حرف کم بیارن به سمت حرفای بد و بالای 18 سال و جوکهای اونجوری و وارد شدن به حریم خصوصی همدیگه گرایش پیدا میکنن و جالب اینجاست که در این زمینه دیگه حرف کم نمیارن یا اگر هم بیارن به رویکرد های عملی متمایل میشن ...

از هر جهت فکر میکنم میبینم آدم خوشبختی ام و خیلی زندگی خوبی دارم اما یه چیزی این وسط کمه! اگه الان داری تو دلت میگی باز این دختره میخواد بحث شوهرو بکشه وسط، باید بگم که سخت در اشتباهی!! همه میدونن و خودمم میدونم که ازدواج یه خوبی اما صد تا گرفتاری و بدبختی داره، پس منظورم یه چیزه دیگه ست .. اما نمیدونم چیه!!!

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 13:31 | لینک  | 

میدونی چند وقته به چی فکر میکنم؟ یا بهتر بگم چند وقته چی رو اعصابمه؟

اینکه نمیتونم درست فکر کنم

اصلا نمیتونم فکر کنم

درست فکر کردن رو فراموش کردم

واسه همین همش گیج و گم ام

تا حالا شده نتونی فکر کنی؟

تا حالا شده به جای اینکه تو کنترل فکرت رو به دست بگیری و هدایتش کنی، اون به تو مسلط بشه و هر جایی دلش خواست ببردت؟

از همه بدترش زمانیه که خیلی گرفتاری و نیاز به کمی فکر کردن برای سرو سامون دادن به اوضاعت داری..

یادمه یه زمانی، تقریبا یک سال پیش همین موقع ها، خیلی فکر میکردم .. خیلی خوب و ساختار یافته و هدفمند .. انقدر تمرین کرده بودم که خوب فکر کردنو یاد گرفته بودم و بهش عادت کرده بودم .. اما الان احساس بدی دارم .. انگار از مخ فلجم ..

البته یه دلیلشو خودم میدونم .. اینکه خیلی گرفتار کارم و اصلا واسه ی خودم وقت نمیذارم و اتفاقا با اینکه کارم نیاز به فکر کردن زیاد و تحلیل و بررسی داره انقدر درگیری های مختلف دارم که بینشون گیج شدم و نمیتونم جمع و جور و مرتبشون کنم و از همه مهمتر قدرت درک اولویت توی کارهام رو از دست دادم!!!

خلاصه فعلا دارم گیج میزنم..

 

.

 

اون کنکور ارشد مدیریت که اوایل اسفند دادم رو مجاز شدم اما رتبه ام جالب نیست .. خیلی از اینکه مجاز شدم خوشحال نشدم! آخه من الان 3 ساله که دارم کنکور میدم و هر سال مجاز میشم اما کو قبولی...

به هر حال شنیدم ظرفیت های پذیرش خیلی زیاد شده و این البته از آخرین رتبه ی مجاز هم مشخص بود، اما مساله اینجاست که این افزایش ظرفیت ماله شبانه ست نه روزانه، اونم که ترمی n  تومنه و برای آدمای بدبخت بیچاره ای مثل من ، حتی اگر قبول بشم هم فایده ای نداره ...

 

.

 

دوستم زینب پارسال تابستون ازدواج کرد و اتفاقا من و چند تا دیگه از دوستان رو هم عروسیش دعوت کرد - جا داره که همین جا باز هم از دعوت و پذیراییش تشکر کنم- .. خلاصه اینکه زینب داره مامان میشه .. خودش از اینکه داره مامان میشه اصلا خوشحال نیست، خیلی نگرانه و احساس میکنه که حضور بچه جلوی پیشرفتش رو میگیره!! اما من واسش خیلی خوشحالم چون من کلا خیلی بچه دوست دارم، اما وقتی به این فکر میکنم که اگر جای اون بودم چه حسی داشتم، دلم میخواد موهام رو بکنم چون احساس میکنم خیلی وضعیت غیر قابل تحملیه...

 

 .

 

راستی بالاخره کامپیوترم درست شد! یه 100 هزار تومنی توی گلوش گیر کرده بود که حل شد..

جالبه الان بیشتر از یک هفته است که اومده خونه اما من تا امشب فرصت نکرده بودم بشینم پاش، در حالیکه وقتی که نبود احساس میکردم بیش از هر چیزی به حضورش نیاز دارم..

 

.

 

یه جمله از جان دیویی:

" وقتی کارها خوب پیش میروند زیاد فکر نمی کنیم، تنها وقتی مشکل یا مانعی روند طبیعی زندگی را مختل میکند مجبور می شویم که هدفمندتر عمل کنیم و فکر کنیم که میخواهیم چه کار کنیم! "

 

به به

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 22:29 | لینک  | 
 
------ ----