تبليغاتX
خانوم شانن

هی میگم به به عجب سال خوبیه .. چه هواییه .. چه روزها و اوقات خوبیه ...

اما مگه این سرما خوردگیه لعنتی که معلوم نیست تو این گرما از کجا پیداش شده و این حساسیت فصلیه کوفتی میذاره از این همه زیبایی لذت ببرم؟...

 

.

.

.

 

خانوم 1 و خانوم 2 از یه هفته پیش واسه یکشنبه ( 11 ام ) عصر تصمیم  گرفتند

توی اتوبوسن به سمت ونک

موبایل خانوم 2 زنگ میزنه

آقای دکتر: بچه ها من جلوی بیمارستان دی ام بیاین اینجا

خانوم 2 به دکتر میگه "بابایی"، اما خانوم 1 هیچی نمیگه..

یه ایستگاه جلوتر پیاده میشن و برمیگردن به سمت بیمارستان

خانوم 1 حالش خوب نیست و بد جوری سرما خورده .. سر درد داره و فس فس میکنه .. اما با این حال توی پیاده رو با صدای بلند و خنده های وحشیانه ماجرای یه پسر گلفروش رو که چند وقته عاشقش شده واسه خانوم 2 تعریف میکنه و هرهر میخندن...

 

خانوم 2 میشینه جلو و خانوم 1 که داره از حال میره میشینه عقب و چشماشو میبنده و میگه "من خیلی داغونم" ..

خانوم 2 و آقای دکتر و احوالپرسی عید و مرور اتفاقات اخیر و ..

چه پیشنهاد خوبی به گوش خانوم 1 میرسه! بریم بسکین رابینز بزنیم؟!! اما من که گلوم داره از درد منفجر میشه!!.. پس نمیریم.. خانوم 2 میگه یه قرص دارم، به آب که برسیم بهت میدم ...

خانوم 1 چشماشو باز میکنه .. ماشین جلوی یه باغ وایساده .. "چایباغ و نارنج" یا یه چیزی تو  این مایه ها .. اما حیف بسته است..

بریم درکه ای جایی؟ .. خانوم 2 میگه نه دیر میشه

بریم پارک طالقانی؟

یک ساعتی توی پارک قدم میزنن .. پارک خییییییلی قشنگ شده ..  خانوم 1 مثل بَبیی ای که فضای سبزدیده باشه به وجد اومده و حالش بهتره .. اینور اونور میپره و همش میخواد عکس بندازه.. میگه کاش بدمینتون داشتیم ...

دکتر تحویل سال رو با یه تور رفته بوده کویر و عکساشو نشونشون میده .. خانوم 1 دیوونه ی  کویره .. بهش میگه نامردی اگه دفعه ی بعد منو با خودت نبری .. دکتر خیلی خوش تعریفه ، همیشه ماجراهای جالب واسه تعریف کردن داره .. آدم لارژیه .. از این آدمهاییه که حال زندگی رو میبرن .. چند بُعدیه... چهل و خورده ای سال رو داره ...

 

خانوم 1 که دلش داره ضعف میره کاملا موافق خوردن یه چیزیه آخه ناهار درست و حسابی هم نخورده..

خانوم 1 دوباره توی ماشین از حال میره .. چشماشو باز میکنه .. "برج آفتاب" .. با خودش میگه تا حالا اینجا نرفتم .. ماشین رد میشه اما نگه نمیداره .. بین خانوم 2 و آقای دکتر بحث شهریه ی دانشگاهه اما خانوم 1 گوش نمیده آخه براش مهم نیست .. آخه اونکه فوق لیسانس قبول نشده ...

از در پشتی برج آرین میرن تو .. خانوم 1 میگه "چه آب نمای قشنگی داره" (تا وقتی میخوان بیرون برن این حرفو 4 بار تکرار میکنه، آخه مریضه) ..

خانوم 1و 2 هردوشون عاشق بستنی اند اما خانوم 1 به خاطر گلو درد شکلات داغ رو ترجیح میده

خانوم 2 قرص رو میده خانوم 1 که با شکلات داغ بخوره!! قرصه میچسبه ته حلقش اما به روی خودش نمیاره و سعی میکنه قورتش بده .. قرصه ذوب میشه و میره پایین ..

هر موقع این سه نفر به هم میرسند و حرف کم میارند بحث ازدواج رو میکشند وسط و دکتر که از همه با تجربه تره نصیحتهای پدرانه رو شروع میکنه و بعدم میگه عجله نکنید دخترا ..  

خانوم 1 که انگار حالش بهتر شده بلند بلند حرف میزنه و میخنده .. خانوم 2 همش حرص میخوره و میگه "یواشتر، آبرومونو بردی .. همه دارن نگاهمون میکنن .. دیگه تورو با خودمون نمیبریم بیرون" ..

چایی؟!! .. البته!! .. واسه سرماخوردگی هم خیلی خوبه ..

خانوم 1 داغ میکنه و شرشر عرق میریزه .. میره به سمت دستشویی .. با خودش میگه اینهمه اومدم اینجا اما نمیدونستم دستشوییش پشت اون آیینه بزرگست .. شیک و مدرنه اما خیلی هم تمیز نیست!!!

شب میشه..

سوار ماشین میشن به سمت خونه و خانوم 1 دوباره گیج میشه آخه قرصه کدئین بود!!..

 

.

.

.

 

خانوم 1 یا خانوم 2 ؟؟

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 21:23 | لینک  | 

ای خدا چه حالی میده این روزای تعطیلی .. کاشکی تموم نشه .. صبحا که میخوابی تا لنگ ظهر بعدم که که بیدار میشی لازم نیست عین اسفند از جات بپری، یه نیم ساعتی غلت میزنی و کش میای و مامان جون میاد نازت میکنه و میگه پاشو صبحونه بخور و .. وای چه حالی میده .. تا عصر وقتت همینجوری به بطالت میگذره و بعدم راه میفتی عید دیدنی و مهمونی...

.

 

قبل از رفتن به عید دیدنی Ctrl+C رو میگیری: سلام، سال نو مبارک/ عید شما مبارک / صد سال به این سالا / ایشالا سال خوبی داشته باشید و...

 

هنگام عید دیدنی Ctrl+V رو میگیری: سلام، سال نو مبارک/ عید شما مبارک / صد سال به این سالا / ایشالا سال خوبی داشته باشید و...

 

چقدر خوبه این عید دیدنی رفتن .. کلی اطلاعات عمومی آدم زیاد میشه .. خوبیش اینه که تو خانواده های مختلف و با رده های سنی مختلف بحثای مختلفی مطرح میشه..

 

خونه ی پیر و پاتالها بخصوص اگر مریض احوال هم باشن کلی اطلاعات پزشکی کسب میکنی و از آخرین بیماری ها و درمانهای پزشکی و غیر پزشکی با خبر میشی، مثلا میدونستی آبِ کلم قمری و آبِ ترب خیلی برای کسانی که سنگ کلیه یا صفرا دارن خوبه؟؟؟

خونه ی جوونا با آخرین مارکهای لباس و لوازم آرایش و متد های مختلف و جدید آرایشی آشنا میشی و آخرین مدلهای ظروف کریستال رو میبینی..  

خونه ی آدمهای مومن و مذهبی که میری بحث احادیث و آیات قرآن و چی ثواب داره و وای از دست دخترای بد حجاب و فساد و ...

.

من سه تا دایی دارم:

خونه ی دایی بزرگه که میریم فقط از تعریفای داییم و بابام میخندیم، بابام و داییم از بچگی با هم دوست بودن و تو یه مدرسه میرفتن و حالا هم هر وقت به هم میرسن از خاطراتشون و آتیشهایی که سوزوندن تعریف میکنن .. مثل فیلمای کمدی میمونن، فقط میخندیم از دستشون..

خونه ی دایی وسطیم بساط غیبت پهنه البته دایی بیچارم خیلی زی زی تشریف داره و صدایی ازش در نمیاد و هر وقت میریم خونشون یه دی وی دی میذاره و همه رو میشونه پاش اما امان از دست این زنداییم .. وقتی از خونشون میایم بیرون مخ هممون تا چند ساعت هنگه از بس که حرف میزنه و غیبت این و اون رو میکنه..

خونه ی دایی کوچیکم که میری انگار رفتی دیسکو، صدای آهنگ تا جایی که نزدیکه گوشت پاره بشه .. خودش و پسر 5 سالش دارن اون وسط میرقصن .. زنداییم تند تند چایی لیوانی میاره و از مامانشو خواهرشو مُبلای عیدشون تعریف میکنه و... تازه هر وقت میریم خونشون واسمون قلیون هم درست میکنه و وقتی من میخوام قلیون بکشم بابام میگه دختر نکش سیبیل در میاری ها ...

.

 

آها اینو نگفتم؛ یکی از مادر بزرگام که بهش میگیم "عزیز" از یک سال پیش کوچ کرد رفت قم و اونجا زندگی میکنه، حالا اینکه چرا رفت بماند - خیلی مفصله -  البته تنهاست آخه پدربزرگم 5 ساله فوت کرده ... خلاصه عصر پنجشنبه اول فروردین راه افتادیم و رفتیم قم و 3 روز اونجا بودیم که یک شبانه روزشو رفتیم خونه ی عمه کوچیکه ، سمنو پزون .. تا حالا سمنو پزون نرفته بودم و واقعا نمیدونستم اِنقدر پختش زحمت داره .. دقیقا 24 ساعت سمنو رو باید هم زد تا دست بیاد ، تازه قبلش کلی برنامه داره واسه خرد کردن و چرخ کردن ریشه های گندم .. خیلی هم لذیذ و مقویه .. اون سمنو اصلا قابل مقایسه با این سمنو هایی که شب عید مثل نمونه های آزمایشگاهی میفروشن نیست...

خلاصه خیلی خوش گذشت جای شما خالی، "عزیز"م خیلی عزیزه ، انقدر چاق و بامزه و خوش تعریفه که نگو ...

خلاصه اینم شد سفر عید ما...

 

از وقتی هم برگشتیم سرما خوردم و 2 روزی افتادم به جا ..

 

ای وای به زودی باید بریم سر کار...

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 22:14 | لینک  | 

روی  چمن از شکوفه ها رنگین شد

وز عطر اقاقیا هوا سنگین شد

در نغمه ی هر چلچله پیغامی هست:

کای خفته ی روزگار، فروردین شد

 

.

 

بشود که

چنان پیش آید،

که چنان که من

آرزومندم!

 

.

 

آخِیش! بالاخره سال جدید رسید

امیدوارم سال نو واسه همه مبارک باشه

من فعلا میرم سفر... برمیگردم تعریف میکنم..

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 12:28 | لینک  | 
 
------ ----