تبليغاتX
خانوم شانن

چند شب پیش از سر دل گرفتگی یه فال گرفتم:

 

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید                               

      وجه مِی میخواهم و مطرب که میگوید رسید

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام             

      بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید

قحط جودست آبروی خود نمی باید فروخت                

     باده و گل از بهای خرقه میباید خرید

گوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش                 

      من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ                    

     از کریمی گوئیا از گوشه ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک                

     جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت               

     وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق             

      گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد                   

     اینقدر دانم که از شعر ترش خون می چکید

 

 به نظر خودم فال خوبیه بخصوص که چند جا نوید های خوبی بهم میده .. حسم میگه امسال سال خوبی خواهد بود یا لااقل شروع خوبی خواهد داشت.. نظر تو چیه؟

 

آخ جون بالاخره داره بهار میشه .. خیلی دوسش دارم، همه رو به جنب و جوش میندازه، همه چیز شکفته و جوون میشه، بهار خیلی قشنگه .. شاید یکی از دلایلی که بهار و بخصوص فروردین رو دوست دارم اینه که خودم متولد فروردینم .. تقریبا هر سال، از این موقع ها که میشه واسه روز تولدم لحظه شماری میکنم و تو دلم یه چیزی هی قُل قُل میکنه و یه هیجان خاصی رو توی وجودم احساس میکنم، دلم میخواد همه مثل من لحظه شماری کنند همه خوشحال باشند همه این هیجان رو حس کنند اما ...  اما جالبه که بعد وقتی روز تولدم میرسه و میگذره احساس میکنم اتفاق خاصی نیفتاده، اصلا انگار نه انگار، همه چیز دوباره به همون شکل اولش برمیگرده و زندگی روتین باز دوباره سر میرسه ... چقدر دلم میخواد امسال یه کم متفاوت باشه ... از خدا میخوام از همین الان به فکر یه هدیه ی ویژه واسه تولدم باشه ...

  

این روزا اکثرا به این فکر میکنم که برنامه ی سال آیندم چیه .. چه کارایی در اولویتند و واجبترند .. کدومها رو میشه به نیمه ی دوم سال موکول کرد .. چقدر باید وقت بذارم، چقدر هزینه .. خلاصه تصمیم دارم امسال رو خیلی شیک و برنامه ریزی شده و سازمان یافته شروع کنم .. البته معمولا یه کم که به این چیزا فکر میکنم خسته میشم و با خودم میگم گور باباش، ولش کن، هرچه پیش آید خوش آید، بعد هم یاد اون جمله ی اسکارلت میفتم که میگفت "فردا در موردش فکر میکنم"...

اگر خدا بخواد دو سه تا سفر مجردی باحال تو برنامه ی بهار و تابستونم گذاشتم .. کاش جور بشه

 

.

 

<چهارشنبه سوری>

بهرام فره وشی میگوید: چون در ایران کهن روزهای هفته رایج نبوده است، از این رو آتش افروزیِ پیش از نوروز در سه شنبه شب آخر سال انجام نمی گرفته بلکه در سیصدوشصتمین  روز سال که بنام "پنجه وه" است، انجام می گرفته زیرا آنان بر آن بودند که فروهرهای نیاکان در آغاز این روزها به زمین فرود می آیند و با خود برکت و نیک روزی به همراه می آورند و بنابراین برای راهنمایی آنان به هنگام آغاز شب در بالای بام آتش می افروختند تا آنان راه خاندان خود را باز یابند و به سوی خانواده بشتابند...  

 

.

 

راستی ماهی قرمزتو خریدی یا نه؟ از اونا که دمشون چند پره و سفید و قرمزند مثل عروس میمونند..

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 18:53 | لینک  | 

ببینم اشکالی داره من بخوام یه موقع هایی تنها باشم؟

اشکالی داره بخوام برم تو اتاقمو در رو ببندم؟

اشکالی داره اگه بخوام تنهایی بشینم فیلم ببینم، برقصم، آهنگ گوش بدم، آواز بخونم، آرایش غیر عادی کنم، تلفنی با دوستام صحبت کنم...

بابا چهار دیواری، اختیاری...

خیلی عجیبه اگه میگم وقتی میخواین وارد اتاق من بشین در بزنین؟

 

من نمیدونم قضیه چیه که هر وقت میرم تو اتاقمو در رو میبندم یهو همه باهام کار دارن یا یه چیزی از توی اتاقم میخوان یا نگرانم میشن یا دلشون برام تنگ میشه و ... خلاصه انگار حس فضولی همه گل میکنه که من دارم تو اتاق چی کار میکنم .. خیلی دوست دارم بدونم تو مغزشون چی میگذره و چه فکرایی از تو کلشون عبور میکنه..

همین دیشب داشتم تنهایی یه فیلم ترسناک میدیدم که یه کم صحنه های غیر اخلاقی هم داشت واسه همین در رو بستم ، در اوج هیجان فیلم یهو متوجه شدم بابام پشت سرم وایستاده ، اِنقدر حول شدم و دست و پام رو گم کردم که به جای minimize کردن برنامه ، اول زدم جلو و یه صحنه ی خیلی بد اومد بعدم زدم کلا بستمش ، حالا قلبم داره از جاش کنده میشه آقا گیر داده داری چی میبینی .. بذار ما هم ببینیم .. چرا در رو می بندی و هر غلطی دوست داری میکنی و...

اعصابم به هم ریخت .. بهش میگم همینجوری نیا تو اتاق من ، میگه ،  اِ .. کی گفته ما باید واسه وارد شدن به اتاق حضرت عالی دق الباب کنیم .. خلاصه یکی اون بگو یکی من .. دعوامون شد و قهر کردیم .. فیلمم نصفه موند ..   

من و بابام خیلی با هم دعوا میکنیم .. البته بیشتر دعواها و جروبحثامون سر کَل کَل کردنه .. نمیدونم چرا خوشش میاد هی سر به سر من بذاره و گیر الکی بده .. به همه چی گیر میده .. مثلا نشستم دارم کتاب میخونم یهو میاد تو اتاق گیر میده چی داری میخونی و واسه چی میخونی و چرا وقتی کتاب میخونی مداد دست می گیری و ...

سر همین بستنِ در کلی ماجرا داشتیم و هر چند وقت یه بار سر اینکه در نزده میاد تو و سرک میکشه تو اتاق دعوا می کنیم..

بابام کلا دوست داره سرک بکشه تو همه چی .. وقتی میاد خونه تک تک اتاقها رو سر میزنه و بررسی میکنه .. آمار همه رو می گیره ؛ کی خونه هست، کی نیست، چرا نیست و .. بعد میره تو آشپزخونه و توی قابلمه های روی گاز و کابینت ها و یخچال و همه جا رو سرک میکشه و گاهی ناخنک هم میزنه ... شانس آوردم خیلی با کامپیوتر میونه ی خوبی نداره وگرنه واویلا بود..

من یه کمد کوچولو دارم که شاید تنها جای شخصی و مخفی من توی خونست که تا حالا لو نرفته و خیلی چیزای شخصیمو توش میذارم.. تو خونه تکونی امسال گیر داده بود که بازش کن میخوام ببینم چی توشه!!!

 

ولی میدونی، خوبه با بابای من بری بیرون، مسافرت، خرید .. همه ی سوراخ سمبه ها میبردتو میگردوندت و تازه کلی هم عکس میگیره ..  بخصوص موقع خرید اصلا خسته نمیشه که هیچی، ده جای مختلفم میبردت که همه چی رو ببینی ، کلا پایه خریده ..  یادمه از وقتی بچه بودیم از بهمن ماه که میشد لیست خریدهای عیدمون رو می نوشتیم و تا عید هر جمعه می رفتیم یه گوشه تهرون که مرکز خرید اون جنسا بود بهترین هاشو می خریدیم..

 خلاصه ...

 

بالاخره خونه تکونی امسال هم گذشت .. اما از کَت و کول افتادیما، هنوز دستمو نمی تونم کامل بیارم بالا ، درد می گیره .. تا میایم چشم به هم بزنیم خونه تکونی سال دیگه ست .. وای چقدر داره تند تند میگذره ..

 

یه کاری که واسه خونه تکونی خودم کردم این بود که از دفتر خاطراتم صفحه هایی رو که مربوط به "ترانه" می شد رو دور ریختم .. دیگه نمیخوام تو سال جدید هیچ اثری ازش تو زندگی و ذهن و دل من وجود داشته باشه...  

 

مامان از الان رفته تو کار بند و بساط و مراسم چهارشنبه سوری هفته ی بعد .. آخ جون چه شبیِ این چهارشنبه سوری .. از بچگی دوستش داشتم..

 

 

 >>خصوصی: سلام پرژین! آدرست رو واسم بذار

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 19:57 | لینک  | 

انقدر این هفته اعصابم خورد شد و غصه خوردم که سه چهار تا جوش عصبی گنده زدم و حسابی خوشگل شدم  .. حالا بگو سر چی .. سر نوشتن یه برنامه ی مسخره واسه یه فرم که به نظر من اصلا نیاز به نوشتن برنامه ی خاصی نبود .. پیش خودم فکر کردم شاید رئیس میخواد ببینه من چند مرده حلاجم ، هی چپ رفت راست اومد گفت خانوم مهندس بشین چهار خط برنامه بنویس .. انقدر با این حرفش این کلمه مهندس رو چوب کرد و کوبوند تو سر من که اعصابم خورد شد .. من نمیدونم کی گفته که مهندس کامپیوتر باید برنامه نویسیش توپ باشه؟!!

 

امیدوارم این سه هفته هرچه سریعتر بگذره .. هیچ سالی به اندازه امسال واسه رسیدن عید لحظه شماری نکرده بودم .. امیدوارم اتفاقات خوبی در راه باشه اما هین که با نو شدن سال یه سری تنشها و کارای تلمبار شده آخر سال به انجام میرسه خودش کلی خوبه ..

 

نگرانم .. اوضاع مالی خونه خوب نیست .. بابا بعد از دو ماه خونه نشینی بالاخره رفت سر کار .. توی همین دو ماهی که توی خونه بود همه ی پس انداز خودش ، مامان و حتی منو به علاوه وام مسکن روی هم گذاشت و یه آپارتمان خرید نه اینکه خونه نداشته باشیما! نه ، واسه اینکه یه قلک واسه روز مبادا باشه !!! غافل از اینکه شاید همین شب عیدی یه جورایی روز مبادا باشه واسمون .. خلاصه اینکه اوضاع اقتصادی خانواده خرابه و گهگاه سر خرجهای کوچیک چنان جنگ و دعواهایی تو خونه راه می افته که بیا و ببین .. از اون طرف ، همه جا به هم ریخته است مثلا داریم خونه تکونی میکنیم .. البته من که هنوز دست به اتاقم نزدم .. مامان بیچاره با اینکه سر کار میره اکثر کارا رو خودش انجام میده و بقیه یه جورایی یه بهونه واسه از زیر کار در رفتن پیدا میکنند و جیم فنگ .. البته من قول دادم هفته ی دیگه که سه روز تعطیله حسابی کمک کنم .. این خونه تکونی هم یه جورایی خوبه ها .. بعضی وقتها یه چیزایی که یادت نمیاد کی و چه جوری گمشون کردی رو پیدا میکنی و کلی ذوق میکنی ، وای چقدر حال میده آدم پول پیدا کنه

 

.

 

کاش تو این تغییر سال من بتونم "ترانه" رو فراموش کنم .. یه موقع هایی چنان میاد ذهنمو تسخیر میکنه که کاملا مستاصل میشم ، هیچ کاری نمیتونم بکنم جز نشستن و ذل زدن به یه گوشه و غرق شدن تو خاطرات و حسرت لحظه لحظه بودنش رو خوردن .. گاهی فکر میکنم واقعا انقدر ارزش نداره که من خودمو درگیر خیالش کنم و شروع میکنم به بد و بیراه گفتن به خودم و لعنت کردن اون .. اما در واقع میدونم که دوست دارم گهگاه ذهنمو وقف خاطراتش کنم و هی مرورش کنم .. واقعا چرا؟

 

.

 

چند وقته تو نَخِشم .. خیلی خوشگله لا مصب .. بنفش بادمجونیه .. احساس میکنم عاشقش شدم .. خیلی رنگش دلبره ، ازین ساتنهای براق .. به زودی میخرمشو سرم میکنم

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 21:18 | لینک  | 

روز سه شنبه با کارشناس replication دیتابیس شرکت واسه چهارشنبه صبح قرار جلسه گذاشتم .. عصر سه شنبه کارتهای کنکور رو میدادند که من به خاطر کلاس زبان نمی تونستم خودم برم بگیرم و قرار شد خواهرم  بره بگیره .. حدودای 9 شب رسیدم خونه، خسته و مرده، تو این فکر بودم که فردا چی بگم و چطوری خودم رو پیش مدیر عامل و اون آقای کارشناس نشون بدم .. همینجوری که دراز کشیده بودم کارتمو روی میز کنار تختم دیدم با یه برگه که همراه کارت میدن و توش تاریخ و ساعت امتحان و تعداد سوالها و چی بیارین چی نیارین و این جور چیزا رو نوشته .. به کارته یه نگاهی انداختم که ببینم حوزه امتحانم کجاست .. توی تمام این سالهایی که کنکور دادم به اون برگه ی همراه کارت نگاه نکرده بودم چون همیشه تاریخ و ساعت امتحانو توی سایت یا روزنامه میدیدم و به نظرم اون کاغذه اضافه بود .. خلاصه همینطور که داشتم پیش خودم فکر میکردم که خوب شد امتحانم افتاده پنجشنبه، اون کاغذه رو برداشتم و یه نگاهی بهش انداختم .. مجموعه مدیریت : چهارشنبه 1/12/86 ساعت 5/8 صبح .. برای چند لحظه خشک شدم .. من مطمئن بودم امتحانم پنجشنبست .. رفتم تو سایت نگاه کردم اونجا هم زده بود 1/12/86 .. چرا من همش فکر میکردم اول اسفند پنجشنبست؟؟ از یک هفته قبل تو فکر امتحان روز پنجشنبه بودم.. نزدیک بود سکته کنم .. همه ی عضلاتم گرفته بود .. حسابی قاطی کرده بودم، ساعت نزدیک 11 بود، اتودم بطور اتفاقی خراب شد!! یکی دیگه برداشتم اما هرچی گشتم نوک نداشتم بندازم توش، یادمه یه عالمه نوک و مداد داشتیم توی خونه، آخه بابام همیشه جعبه ای خرید میکرد اما اون شب هیچ مدادی واسه ی امتحان نداشتم، بالاخره یه مداد از تو کیف مدرسه برادرم کش رفتم...

چهارشنبه صبح قبل از 8 هر چی زنگ زدم شرکت هیچکس هنوز نیومده بود که ازش بخوام قرار رو کنسل کنه، شماره ی اون طرف رو هم همرام نداشتم که خودم بهش خبر بدم، مستاصل، گوشی رو خاموش کردم و تحویل مراقب دادم...

 

امتحان رو خوب ندادم...

 

ساعت 1 ظهر رسیدم سر کار .. طرف اومده بود و بعد از یک ساعت معطلی رفته بود... آبروم رفت .. چه نقشه هایی واسه اون ملاقات کشیده بودم ... بهش زنگ زدم و بعد از عذر خواهی خواستم یه قراره دیگه بذاریم اما حالا اون بود که واسه من کلاس گذاشت و وقت نداشتنشو بهونه کرد .. خیلی بد شد ..

 

اصلا چند روزه کارم پیش نمیره .. همش توی کارم گره می اُفته .. خدا کنه زودتر همه چیز درست بشه، من دیگه تحمل کنایه های این و اون رو ندارم ...

 

  .

 

حال و هوای این روزا رو خیلی دوست دارم .. همش دلم میخواد برم خرید .. اما چه کنم که جیبم خالیست و مجبورم به window shopping قناعت کنم...

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 0:37 | لینک  | 
 
------ ----