دو سه روز اول هفته رو خیلی غصه خوردم از روی حرص یا از حسادت یا تنگ نظری یا... احساس میکردم ازش متنفرم .. نمی تونستم وجودشو تحمل کنم .. هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا باعث شدم پاش اینجوری تو زندگی من باز بشه .. قرارمون یه دوستی سه نفره بود .. یه جمع همیشه خوش سه نفره.. ولی اون قرارمون رو نقض کرد .. پاشو بیشتر از حدش دراز کرد و این خیلی برای من سنگین و غیر قابل تحمل بود .. انقدر عصبی و ناراحت بودم که توانایی کشتنش رو هم داشتم .. باور کن راست میگم..
.. واسه خودم دعا کردم واز ته قلبم از خدا خواستم کمکم کنه که بتونم کینه و حسادت و ناراحتی رو که توی دلم جمع شده بود بیرون کنم و دلم رو صاف کنم .. واسه اونم دعا کردم .. که خوشبخت باشه و موفق .. واسه اون شخص سوم هم دعا کردم و از خدا خواستم اگر خیری توی این رابطه هست به هردوشون کمک کنه و راهشو فراهم کنه تا با هم خوشبخت بشند .. واسه ی همیشه با هم بودن و شادی وموفقیت جمع سه نفره مون هم دعا کردم .. بازم واسه خودم و دلم دعا کردم.. بعدش احساس کردم خیلی سبک شدم.. یه شادی خاصی رو توی دلم احساس کردم
..
..
*
– بهشون گفتم ببینیم تا Valentine امسال کی زرنگتره و زودتر سروسامون می گیره وبه بقیه یه شیرینی درست و حسابی میده ... حالا فردا روز موعوده و ما فهمیدیم که در این زمینه یکی از یکی بی عُرضه تر هستیم
.. حالا مجبوریم امسال هم خودمون واسه خودمون کادو بگیریم و بریم دَدَر دودور ..
حالا یه شعر عشقولانه
:
Dov'e L'Amore
Dov'e L'Amore
I cannot tell you of my life
Here is my story
I'll sing a love song
Sing it for you alone
Though you're a thousand miles away
Love's feeling so strong
Come to me baby
Don't keep me waiting
Another night without you here
And I'll go crazy
There is no other, there is no other
No other love can take your place
or match the beauty of your face
I'll keep on singing till the day
I carry you away
With my love song
With my love song
Dov'e L'Amore
Dov'e L'Amore
Where are you now my love?
I need you here to hold me
Whispered so sweetly
Feel my heart beating
I need to hold you in my arms
I want you near me
Come to me baby
Don't keep me waiting
Another night without you here
And I'll go crazy
...
باز من یاد ترانه افتادم و خاطره روز زن و اتفاقات خوبی که اون روز افتاد .. اون روز واسه Valentine یعنی فردا چه نقشه هایی کشیدیم و حالا فقط حسرت اون قول و قرارها واسه من مونده....
مرا ببخش ای یار
با صورتکی که حتی آینه بازش نمی شناسد
چگونه به میعادگاه بیایم؟
مرا ببخش ای یار
دیگر توان آمدنم نیست
با چشمانی که ندارم،
چگونه تو را دیدار توانم کرد؟
و با دهانی که نیست،
چگونه بوسیدنت میسر است؟
برای دوباره دیدن تو
هیچ ندارم...
مرا ببخش ای صاحب همه چیز
ای همه کس
ای عزیز
خدا میدونه که قصدم شکستن دلت یا ناراحت کردنت نبود
خدا میدونه که چقدر واسم عزیزی و دلم نمیخواد خاطرت هیچوقت آزرده بشه
خدا میدونه که خیلی دوستت دارم اما به شکل متفاوت
میگی چی کار کنم؟ دیدگاه ما با هم متفاوته، دید تو نسبت به من با دید من نسبت به تو فرق میکنه واسه همینم جایگاه تو واسه من با جایگاه من واسه تو فرق میکنه...
.
میدونی یاد اون سریال خانه سبز افتادم.. یادته یه اتاقک داشتن که اسمش بود غار تنهایی که هرکی هروقت دلش می گرفت یا میخواست تنها باشه که با خودش خلوت کنه و فکر کنه یا شایدم واسه اینکه اصلا فکر نکنه می رفت توی اون غار تنهایی؟.. من از همون اول اون اتاقک رو خیلی دوست داشتم.. به نظرم ایده خیلی جالب و قشنگی بود .. آدم بعضی موقع ها واقعا نیاز به تنهایی داره .. مثل الانه من.. دلم فقط تنهایی رو میخواد و فکر و سکوت و آرامش.. اصلا ناراحت یا دل گرفته نیستما فقط یه جورایی ام.. جالبه که تا همین چند وقت پیش عاشق هیجان و سروصدا و لذتهای زود گذر بودم، اما حالا... نمیدونم تا کی این وضعیت ادامه پیدا میکنه..
یادمه توی اون دوره ای که "ترانه" هم بود ازین بحثها زیاد داشتیم راجع به تنها بودن و گیر به همدیگه ندادن، واسه همین هر کدوممون هر وقت میخواست تنها باشه میگفت که میخواد بره تو غار تنهایی..

دیروز از شرکت قبلی که کار می کردم بهم زنگ زدند و امروز رفتم اونجا و قرار شد که پروژه ای باهاشون کار کنم و یه سری از متنهای تخصصی رو براشون ترجمه کنم یا اگر لازم بود توی مطالب مجله کمکشون کنم.. ایده خوبی بود و منم قبول کردم .. بالاخره آخر هفته ها تعطیلم و میرسم واسه اون کارم وقت بذارم.. اما مامانم میگه مگه بچه هات گشنه موندن که جمعه ها هم کار میکنی..
چیزی که برام از همه لذت بخش تر بود این بود که همه تحویلم گرفتن و با آغوش باز ازم استقبال کردن.. خدا رو شکر خاطره هایی که ازم مونده بود خوب بود و این واقعا باعث خوشحالی منه.. رئیس بزرگ رو هم دیدم، بهش میگفتیم "اِقی جون"
– این اول فامیلیش بود- به نظرم نسبت به قبل خیلی آروم تر و مهربون تر شده بود.. احتمالا اوضاع روحی و فکری و کاریش رو به راهه و من در موقعیت خوبی دیدمش..
پی نوشت: قسمت اول این پست مخاطب خاص داره.
پی نوشت: اون شعرِ بالا نمی دونم مال کیه؛ آخر یکی از آهنگهای گوگوش دکلمه شو شنیدم.
این روزا حس و حالم مثله یه آهنگه
... آهنگی که خیلی تند نیست، خیلی هم آروم نیست اما یه ضرب خیلی قشنگ و دلنشین داره.. ازش خسته نمیشی.. حتی بعضی وقتا دوست داری باهاش زمزمه کنی.. یه موقع هایی به این فکر میکنی که عوضش کنی، شاید با یه آهنگه دیگه بیشتر حال کنی، به عبارتی حس تنوع طلبیت میزنه بالا، اما خیلی زود به این نتیجه میرسی که در حال حاضر بهترین آهنگه و به خودت میقبولونی که خیلی دوستش داری.. بعضی موقع ها دوست داری باهاش برقصی و بیشتر لذتشو ببری اما حال رقصیدنو نداری.. گاهی اوقات ولوم آهنگه کم میشه، این مال وسط هفته های پرمشغله ی وحشتناکه که اصلا وقت واسه خودت و دلت نداری، این موقع ها آهنگه هستا اما تو انقدر مشغولی که نمیشنویش.. بعضی موقع ها که خیلی وارد جزئیاتش میشی، فکر میکنی یه نوت کم داره یا جای یه ضرب خاص توی آهنگت خالیه.. اما با این وجود آهنگت قشنگه.. پس خیلی زود اون نوت گم شده رو فراموش میکنی یا حداقل نمیذاری فکر نبودنش اذیتت کنه و شیرینی همه اون نوت هایی که وجود دارن رو از بین ببره...
کاش میشد آهنگ رو نوشت.. البته میشه اما به زبان خاص موسیقی دانها .. اما من دلم میخواست میتونستم همین جوری راحت مثل یه متن ساده آهنگمو بنویسم ...
*
تا حالا شده نگران سِنت باشی؟ من خیلی وقته نگرانم
.. خیلی همه چیز داره زود میگذره و تند تند داریم روزهای زندگی رو پشت سر میذاریم.. البته این نگرانی - بخصوص نسبت به سی سالگی- رو یه دوست یا بهتر بگم یه همکار در من ایجاد کرد، اسمش پرستو بود.. میگم بود چون فقط یکی دو ماه با هم همکار بودیم و بعدش هم دیگه ازش خبری نداشتم، اما بعضی از فکراش و عقایدش و رفتاراش انقدر جالب بودن که هنوز تو ذهن من موندن، واسه خودم خیلی جالبه که انقدر تو یادم مونده حتما به خاطره اینه که به دید من جالب و عجیب بود..
مثلا همیشه نگران سی سالگی بود و سی سالگی رو پایان بهترین دوره زندگیش میدونست و همیشه میگفت هر کاری هست باید تا سی سالگی تموم کنم و هر چی میتونم به آموخته ها و تجربیاتم اضافه کنم .. شایدم بد نمیگفت اما این دیگه نگرانی نداره..(یکی به خودم بگه) ..
یا مثلا آدمها رو بطور پیش فرض بد میدونست مگه اینکه خلافش ثابت میشد اما من دقیقا برعکس فکر میکنم .. البته اون خیلی از روزگار بد دیده بود..
یا یه اخلاق جالبش این بود که از دست هر کسی چیزی نمیخورد، یادمه اون اوایل هرچی بهش تعارف میکردیم برنمیداشت، بعد ها بهم گفت وقتی یکی رو نشناسه و ندونه چطوری پولشو در میاره و... از دستش چیزی نمیخوره و...
راستی نگفتم که این دوست یا همکارم حسابدار بود .. از اون حسابدارا که مو رو از ماست میکشن و همین باعث اخراجش شد...
چهارشنبه یه سمینار داشتیم توی باشگاه وبلاگ نویسان جوان – شرکت هر چند وقت یه بار ازین سمینارها میذاره که همه میتونن توش شرکت کنند واسه همینم نزدیک ترین جا یا سالنی رو که میتونه اجاره میکنه - خلاصه.. یادم افتاد که مدتهاست به این وبلاگ بیچاره سری نزدم و در کمال بی اعتنایی و بی محبتی، تنها، رهاش کردم
.. خوب چی کار کنم؟ دیگه به هیچ کاری نمی رسم، واسه خودم که اصلا وقت ندارم، باورت میشه واسه حموم رفتن عزا میگیرم که کِی برم؟!!
شدم مثه این دخترای تنبلِ هپلی که از کمترین فرصتهام (اگر پیش بیاد!) واسه استراحت و سرگرمی و fun و این حرفا استفاده میکنم.. درسو که کاملا بوسیدم و گذاشتم کنار و فعلا چسبیدم به کار و طعم پول رو هم خودت میدونی چقدر شیرین و لذت بخشه
...
این کلاس زبانم که شده قوز بالا قوز (نمیدونم درست نوشتم یا نه!) فقط میرم سر کلاس که حاضر باشم و به قول معروف absent fail نشم وگرنه لای کتابم باز نمیکنم... یه دلم میگم کی میشه تموم بشه راحت بشم، یه دلم میگه کاش زودتر تموم بشه برم دنبال زبان فرانسه...
روزهایی که (یا بهتره بگم شبهایی که) میرم کلاس خیلی باحاله، موقع برگشتن چون دیگه تقریبا یه جورایی بوق سگ شده، خیابونا خلوت ترند.. حال میده آدم تو این هوای سرد قدم بزنه و از طریق سیم کشی زیر مانتو و مقنعه موزیک گوش بده.. فقط مشکلش اینه که نمیشه با صدای بلند با خواننده هم صدا شد.. آخه من خیلی حال میکنم بعضی از ترانه ها رو با صدای بلند با خواننده بخونم .. البته فقط خودم حال میکنم..شاید یکی از آرزوهام این باسه که تو یه مراسم karaoke شرکت کنم
...
این دانشگاه آزاد لعنتی هم که ثبت نامش شروع شده منم که اوضاع مالیم حسابی خرابه تا 14ام هم بیشتر فرصت نداره، البته من غیر از money یه مشکل دیگه هم دارم، اونم اینه که نمیدونم رشته ی خودم یعنی کامپیوتر یا IT رو ادامه بدم یا سیستم شرکت کنم یا مدیریت IT.. نمی دونم چی کار کنم
...
.
.
حدودا چهار سال پیش یا شایدم بیشتر، اون موقع هایی که دانشجو بودم، همین موقع ها تو تعطیلیهای بین ترم، یه روز که با خواهرم خونه بودیم طرفهای قبل از ظهر، تلفن خونه زنگ زد و خواهرم گوشی رو برداشت و بعد از کمی صحبت قطع کرد .. بعد از ظهر باز تلفن زنگ زد اما این بار من گوشی رو برداشتم و صدای یه مرد از اون طرف خط سراغ سارا رو گرفت و منم گفتم که اشتباه گرفته و ما سارا نداریم.. بعد از سه چهار بار که طرف زنگ زد و گفت که قبل از ظهر با همین شماره با سارا صحبت کرده و منم هی میگفتم که اشتباه گرفته، واسه اثبات حرفش شروع کرد به دادن نشونی های سارا و یکی پس از دیگری نشونی هایی از خواهرم رو داد و گفت که فقط یک بار باهاش مکالمه ی تلفنی داشته.. خیلی کفرم در اومده بود، حسابی قاط زده بودم، اصلا توان تحمل همچین چیزی رو نداشتم، اون موقع خواهرم پیش دانشگاهی بود و از نظر من بچه بود و حق نداشت با کسی صحبت کنه و اینجوری شماره تلفن خونه رو در اختیار هر کی بذاره .. خلاصه کلی با طرف صحبت کردم و گفتم که خواهرم بهش دروغ گفته و دست از سرش برداره و اون بچه است و خلاصه یه جورایی طرف رو گذاشتم سر کار و گفتم با خواهرم صحبت میکنم و یه هفته دیگه زنگ بزنه تا نتیجه رو بهش بگم، اما نه به شماره ی خونه بلکه به موبایل خودم، آخه ترسیدم یهو مامان گوشی رو برداره و سه بشه .. توی اون یه هفته کلی با خودم کلنجار رفتم اما نتونستم با خواهرم صحبت کنم، اون موقع ها اصلا با هم راحت نبودیم، اما الان خدا رو شکر خیلی با هم راحتیم و کلی جیجی باجی شدیم
... دقیقا بعد ار یه هفته زنگ زد، حرفی نداشتم بهش بزنم جز اینکه به دروغ بگم خواهرم ازش خوشش نمیاد و بهتره بهش فکر نکنه و خداحافظ...
اینطوری شد که ارتباط تلفنی من با شایان شکل گرفت، یه رابطه ی خیلی ساده و دوستانه و کاملا پاستوریزه .. در طول این چهار سال اون گهگاه با من تماس میگرفت، شاید یک یا دو بار در ماه... اون خیلی آدم با تجربه و داناییه، اطلاعات زیادی داره، از یه خانواده ی اصیله، آدم اهل مطالعه و عرفان و تفکره، خیلی منطقی و صبوره ، ایمان خیلی قوی ای داره و سرشار از انرژیه مثبته .. تو این چهار سال کلی از لحاظ فکری کمکم کرده، یه جورایی محرم اسرارمه و از خیلی از ماجراها و رازهای زندگی من باخبره ، به قول خودش منم حکم محرم راز رو براش دارم.. شاید اگر یه روز من گم بشم تنها کسی که بدونه واسم چه اتفاقی افتاذه اون باشه.. تو این مدت کلی ازش چیز یاد گرفتم .. یه آدم فوق العاده است..
امروز بعد از اینهمه مدت بالاخره دیدمش!! حدودا یک سالی میشد که راجع به دیدار بحث میکردیم و هر دفعه من یه جوری طفره میرفتم و میپیچوندمش، تا حالا آدمی رو ندیده بودم انقدر صبور و مُصِر باشه، هر کی جای اون بود حداقل یه کم دلسرد میشد ..
میدونی، اون خیلی به من علاقمند شده و قلبا دوستم داره.. اما من نه.. هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم......
تو راه برگشت به خونه همش با خودم فکر میکردم که این چه حکمتیه .. چرا وقتی یکی رو دوست داری بهش نمیرسی و همه چیز دست به دست هم میده تا ازش دور بشی، اما موقعی که یکی دوستت داره اهمیتی نمیدی، لجبازی میکنی، فکر میکنی چیز مهمی نیست و هر قدر طرف سعی میکنه مراتب علاقشو بهت ثابت کنه نسبت بهش بی اهمیتی و شاید بعضی وقتا فکر میکنی وظیفشو انجام میده!!..
این مورد بارها برای من پیش اومده .. گاهی احساس میکنم ازین آدمای کله خَرم، به این معنی که کلا لجبازی میکنم، با هر چیزی لج میکنم.. همیشه اولین واکنشم به هر رویدادی توی زندگیم واکنش منفیه یا رد کردنه، اونم بدون فکر .. گاهی هم احساس میکنم خیلی خودخواهم که فقط خواسته ی خودم برام اهمیت داره، توی هر شرایطی به اولین چیزی که فکر میکنم خودم و منافع خودمه.. و یا (در این مورد) انقدر درک ندارم که احساس و علاقه ی یه آدم دیگه رو بفهمم ..
واقعا قضیه چیه؟!.. من در شناخت خودم چقدر عاجزم!!... احساس میکنم خیلی حقیرم، انقدر که نمیتونم تناقضات روحی و روانیه خودم رو درک کنم و به تعادل برسم.. اصلا نمیدونم چی میخوام...
به این فکر میکنم که منی که خودم نمیتونم خودمو بشناسم چطور میتونم یه آدم دیگه رو بشناسم و از روحیات و خلقیات و تفکراتش با خبر بشم و بعد تحلیلش کنم و ببینم که من ازش خوشم میاد یا نه.. چقدر آدمها پیچیده اند...
یه عکس بی ربط برای رفع خستگی:![]()

