تبليغاتX
خانوم شانن

عجب هواییه! واقعا دلم واسه آدمای سرمایی میسوزه، چی کار میکنن تو این سرمای سیاه زمستون با این همه برف و یخ و …؟!

 

دیدی چی شد؟ همه جا تعطیل شد الا این شرکت ما! جالبه ها، یادمه ما که بچه مدرسه ای بودیم اگه از آسمون سنگ هم می بارید عمرا تعطیلمون میکردن تا اینکه پا به دبیرستان گذاشتیم و از اون موقع مُد شد که بچه های دبستان و راهنمایی در صورت باریدن یک نم برف تعطیل بشن .. حالا  هم که رفتیم سر کار همه ی عالم و دنیا تعطیلن الا من!

 

البته من که بدم نیومد چون اگه تعطیل میشدم کلی کارام عقب می افتاد و بعدش درد سر میشد .. تازه من چون خیلی گرمایی ام با زمستون خیلی حال میکنم .. مطمئنم اگه به خاطر کار نبود این مامانه عمرا میگذاشت تو این یخبندون از خونه بیرون برم..

خلاصه اینکه خیلی خوشحالم که میتونم از برف و سرمای زمستون لذت ببرم .. اون شب اولی که برف می اومد با یکی از دوستام رفتیم اون پارک قزل قلعه (بزرگراه کردستان) و کلی برف بازی کردیم.. نمیدونم چرا از همون شب یه کم استخون درد دارم!!.. تازه از این حرفام که بگذریم انقد این دو روز حال کردم با تمیزیه هوا و خلوتیه خیابونا که نگو .. همش دلم میخواست راه تموم نشه.. میبینی به چه وضعی رسیدیم که خلوتی شده یه آرزو!!

 

 اوه تازه اینو نگفتم .. چه سیستمی داره این BRT !! نمیدونی یعنی چی؟ واقعا که!! یه چیز خارجیه .. در واقع معنیش سیستم اتوبوسرانی پرسرعته!! ولی خوب اصلا معنیش اهمیتی نداره .. همین که خارجیه یعنی خوبه .. کاری هم نداریم خارجیا با چه تجهیزاتی، تو چه شرایطی، با چه سیستم کنترل ترافیکی و... از این سیستم استفاده میکنن، کافیه کانکسای شیشه ای وسط خیابون بذاریم و اتوبوسای چپ درِ جدید که از سطح زمین خیلی بالاترن رو وارد این خط بکنیم.. هیچ کنترل دیگه ای هم نمیخواد اصلا هم زمانبندی حرکتی و کیفیت اتوبوسا و خیلی چیزای دیگه هم مهم نیست... بگذریم!

 

راستی میخوام یکشنبه هفته ی دیگه واسه کلاس زبانم لکچر (نمیدونی یعنی چی؟) بدم .. زود باش یه موضوع جالب و مفید پیشنهاد بده..

 

این متنه واسم ایمیل اومده بود جالبه:

 

...........................

تکرار تاریخ

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند 

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.


پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.


آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.


سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.


سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند...

                                                                                 برتولت برشت

>> 

بازنویسی

اول به سراغ اوباش رفتند

من اوباش نبودم، اعتراضی نکردم.


پس از آن به بدحجاب‌ها حمله بردند

من بدحجاب نبودم و اعتراضی نکردم.


آن‌گاه به معتادها فشار آوردند

من معتاد نبودم، اعتراض نکردم.


سپس نوبت به خودی ها هم رسید

خودی نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.


سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند...!!

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 22:55 | لینک  | 

آخیش!! بالا خره این هفته گذشت…

یادته چند وقت پیش گفتم یکی دو جا رفتم واسه مصاحبه و می خواستم کارم رو عوض کنم؟ بعد گفتم همشون ازم سابقه و تخصص میخواستن و احتمالا هیچ کدوم قبولم نمیکنن؟ اما از یکیشون خیلی خوشم اومده بود، هم از کارش، هم از جاش، و گفتم خدا کنه قبولم کنند .. بالاخره خدا کرد!..

بالاخره تونستم تصمیمو قطعی کنم و از اون شرکت دل بکنم و برم دنبال یه حرفه ای که بیشتر به درسایی که خوندم مربوط باشه... البته مطرح کردن این موضوع با رییس یه کم سخت بود، ولی یه چیزی واسم خیلی جالب بود، اینکه برای اولین بار خیلی راحت و دوستانه با هم گپ زدیم و راجع به خودمون حرف زدیم.. واسم از خاطراتش کفت.. از تجربیاتش.. از اینکه بعد از رفتن من شرکت چه خواهد شد.. نصیحتم کرد.. و خلاصه کلی با هم درد و دل کردیم.. احساس کردم دوستم داشته یا به عبارت دیگه کلی روم حساب میکرده...

 

کار جدید، محیط جدید، آدمای جدید.. یه کم اظطراب دارم.. همه چیز برام جدیده... باید بگم کار نسبتا سختیه و با توجه به اینکه من کاملا در این زمینه بی تجربه ام، احتمالا یه دوره ی فشرده ی کاری رو در پیش دارم .. الان 5 روزه که دارم میرم، راستش اولش یه کم  ترسیدم که نتونم از عهده ی کار بر بیام، بخصوص با جوی که توی شرکت ایجاد شده بود.. خلاصه کلی اعصاب خودمو با فکرای الکی خورد کردم، اما بعد یه کم فکر کردم و دیدم خیلی موقعیت خوبیه واسه یادگیری، هرچی هم که سخت باشه و احتمالا یه کم طول بکشه تا راه بیفتم و حتی ممکنه خرابکاری هم بکنم، اما به یاد گرفتن و تجربه کردنش می ارزه به خصوص که من همیشه دوست داشتم یه DBA بشم و حالا با این موقعیت هم به آرزوم میرسم و هم میتونم تحلیل کردن سیستم رو بطور عملی و کاربردی یاد بگیرم... واسه همینم همش با خودم تکرار میکنم که من این کارو دوست دارم پس میتونم، من موفق میشم، من خیلی تواناتر از این حرفام...

 

روزها خیلی خسته میشم آخه من تا حالا تمام وقت کار نکرده بودم.. وقتی میام خونه از خستگی فقط ولو میشم رو تختم.. اما همش خدا رو شکر میکنم چون سالمم و یه کار خوب پیدا کردم و با خرج کردن توانایی که خدا بهم داده خسته میشم...

 

خلاصه اینکه وارد یه دوره ی جدید و فشرده ی کاری شدم و تا مدتی فرصت واسه کارای جانبی ندارم.. تو این هفته انقدر به خودم نرسیدم که شکل حاج آقا ها شدم..

دلم واسه دوستام تنگ شده ، کاش یه فرصتی بشه ببینمشون، خیلی وقته با هم بیرون نرفتیم...

 

با اینکه واسه مطالعه متفرقه وقت ندارم اما یه کتاب دست گرفتم به نام "نزدیکی"، داستان راجع به مردیه که میخواد خانوادش یعنی زن و دو پسرش رو که به همشون عشق میورزه ترک کنه و تنها زندگی کنه، و داره افکار و خاطرات و داستان زندگیشو توی شب آخر تعریف میکنه.. خیلی حرفای قشنگی میزنه.. ازون کتابهاییه که دوست نداری تموم بشه.. البته من هنوز وسطاشم و نمیدونم آخرش چیکار میکنه اصلا هم دوست ندارم جلو جلو آخرشو بخونم، شاید تو پست بعدی بگم آخرش چی میشه...

 

یه جایی توی همین کتابه نوشته "... چند وسیله ی دلپسند وجود دارد که یکی از آنها قلم است، که مانند سرچشمه ای روی کاغذ سر میخورد، مثل کشیدن انگشتان روی پوستی جوان..."

 

یادم افتاد من تا همین چند روز پیش کارم نوشتن بود، بخصوص نوشتن مطلب واسه ی مجله خیلی دستم رو روان کرده بود، یه لحظه دلم تنگ شد واسه ی مجله، واسه ی فکر کردن به موضوعی که میخوای در موردش بنویسی، واسه نوشتن و خط خطی کردن و دوباره نوشتن، واسه ی قلم... 

 

واسه ی "ترانه".. آره واقعا نوازش کردن و نوازش شدن اونم با سر انگشت لذت بخشه، بخصوص اگه یه ریتم خاص داشته باشه و با یه نظم ویژه یا حتی با یه بی نظمیه خاص انجام بگیره، بخصوص اگه با عشق باشه، بخصوص اگه توی اون لحظه فقط به این فکر کنی که طرف مقابلت از حضور تو و توجه کردنت و ابراز عشق کردنت نهایت لذت رو ببره...

 

چند روز پیش با یه آقایی صحبت میکردم، بهم گفت مردهای عاقل معمولا از روی عشق ازدواج نمیکنن یعنی سعی میکنن عشق رو بعد از ازدواج با کسی که فکر میکنن می تونن باهاش زندگی کنن به دست یا به وجود بیارن، اما با کسی که عاشقش هستن ازدواج نمیکن، واسه همینم خیلی از مردهای متاهل زنشون و عشقشون یک نفر نیست، یعنی اگر با زنشون به عشق نرسند، زن رو نگه میدارن اما عشقشونو در وجود زنهای دیگه دنبال میکنند... حرفشو نه رد میکنم و نه قبول .. نمیدونم چقدر درست میگفت!!

 

من مطمئنم چیزی که بین من و "ترانه" بود عشق بود.. اون ازدواج کرد و این اتفاق دیر یا زود میفتاد.. اما همیشه دعا میکنم اون با زنش هم به عشق برسه...

 

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 0:40 | لینک  | 

نگاهم را از مانیتور بر می دارم.. آنقدر به صفحه مانیتور کامپیوتر نگاه کرده ام که چشمانم سرخ شده و همه جا را تار می بینم... یک نفس عمیق و نگاهی به دوردست؛ شاید حالم بهتر شود... به موبایلم نگاهی می اندازم و زیر و رویش می کنم ، چند تا از دکمه هایش را الکی می زنم تا مطمئن شوم کار می کند .. شاید هم می خواهم روحیه اش را تقویت کنم و به او بفهمانم برایم ارزش دارد، حتی اگر زنگ نخورد!.. خدا را شکر این موبایلهای امروزی قابلیتهای زیادی غیر از زنگ خوردن دارند...

به این فکر میکنم که مدتهاست این گوشی بدبخت صدایش در نیامده.. صفحه نمایش آن مثل کویر برهوت و لخت شده است... باز یاد تو می افتم و اسمت که هر وقت روی صفحه گوشی نقش می بست از شدت هیجان و خوشحالی می خواستم چنگ بزنم و تو را از درون گوشی بیرون بکشم .. یاد اس ام اس بازی های شبانه روزی مان می افتم و  اینکه چطور معتادم کردی...

 چه اسمی برایت انتخاب کرده بودم! "ترانه"... چقدر این کلمه را دوست دارم، البته از وقتی برای تو انتخابش کردم.. یادم می آید گفتی شماره تلفنت را با نام خودت ذخیره نکنم، نکند کسی قضیه ما را بفهمد و گندش در بیاید، برای همین فکر کردم اسمت را چه بگذارم... یاد آن روزی افتادم که اوایل دآشنایی مان بود و تو ماجرای یکی از دوست دختر هایت را برایم تعریف کردی که خودش را "ترانه" معرفی کرده بود، آنقدر با هیجان و پر حرارت تعریف می کردی که همچنان آن صحنه و آن خاطره در ذهنم باقی مانده... به گمانم از همین ماجرا برای انتخاب اسمت استفاده کردم...

 "ترانه"، حس زیبایی به من می دهد، یک آهنگ قشنگ، یک نوای دلنواز، موسیقی باران و ...

کاش آن روزی که برای اولین بار دیدمت و تو دست بزرگت را روی شانه نحیفم گذاشتی و مرا مثل کودکی به خودت فشردی از بغلت فرار میکردم، گم می شدم و دیگر هیچ وقت نمی دیدمت...

کاش همه خاطرات من با تو خوابی بیش نبود...

 

 

این روزها کمی گیج می زنم .. جمله ای را که یلدا با خط خوش برایم نوشته روی میز جلوی چشمم گذاشته ام و شاید روزی صد بار به آن نگاه و تکرارش میکنم:

 

"اندکی صبر سحر نزدیک است..."

 

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 16:11 | لینک  | 
 
------ ----