تبليغاتX
خانوم شانن

ای والاترین! مرا به که وا میگذاری؟

به خویشاوندی که پیوند خویشی را خواهد گسست؟

یا به بیگانه ای که بر من نامهربان است؟

مگر نه اینکه تو پروردگار من و مالک سرنوشت منی؟

 

ای خدای من و ای خدای ابراهیم و اسماعیل! ای پروردگار جبرئیل!

و ای تربیت کننده محمد(ص) و فرزندان برگزیده اش!

ای فرو فرستنده تورات و انجیل و قرآن!

 

تو پناهگاه منی؛

به هنگامیکه راهها همه بر من دشوار شوند و زمین بر من تنگ گردد.

 

 بخشی از دعای امام حسین در روز عرفه

 

 

......................

 

... یهو به خودت میای میبینی بین یه عالم آدمی که همه سفید پوشیدن و هر کی داره کار خودشو میکنه، خودتم سفید پوشیدی.. اول شک میکنی، نکنه مردی؟! نکنه یه عمر تو خواب بودی و یه دفعه به هوش اومدی و فهمیدی که ای بابا قیامت شده! همین جوری مبهوتی و هاج و واج به در و دیوار سفید و گلدسته عجیب مسجد خیره موندی .. چه معماری جالبی داره بخصوص اون گلدسته پیچ دار.. چیزی که جالبه اینه که اینجا همه چیز سفیده، بیرنگ ترین رنگها، پاک، ساده... یهو یکی میزنه پشتت برمیگردی میبینی دوستته اونم سفید پوشیده.. اوه اوه پس همه مردن!! ..

 

بعد از چند دقیقه انگار که تازه اکسیژن به مغزت رسیده باشه صداشو میشنوی که میگه حواست کجاست، وقت نداریم باید نماز احرام بخونیم... تازه یادت میفته ای وای کجا هستی و چقدر از مرحله پرتی و خلاصه حسابی جو سنگین مسجد شجره تورو گرفته .. توی همهمه ی مبهم آدمایی که دارن نیایش میکنن و ذکر میگن و صدای نجواهاشون  توی مسجد طنین انداز شده، از بین چند تا راهرو میگذری تا به محل نمازخونه میرسی..

 

نیت نماز میکنی، عجب حسی داری، خودت تا حالا خودتو انقدر خالص ندیده بودی، نمازتو شروع میکنی، وای خدا! تا به حال هیچ وقت انقدر از نماز خوندن لذت نبرده بودی، تا حالا همیشه از سر عادت یا محض رفع گرفتاری نماز میخوندی، تازه اگه میخوندی!! .. اما این دفعه فقط واسه خودت، واسه دلت، واسه صحبت کردن با خدا نماز میخونی.. انقدر غرق "تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم" شدی که متوجه نشدی صورتت خیس اشکه، اونم یه اشک بی اختیار .. تازه معنی قطره بودن در مقابل دریا رو میفهمی ... کم کم حس میکنی داری پُر میشی، خودتم نمیفهمی از چی! اما روحت لحظه به لحظه لبریزتر میشه...

 

 یهو متوجه میشی آدمای دوروبرت دارن با صدای بلند یه چیزی میگن.. آها! لبیک میگن؛ "لبیک ای خدای من، لبیک ای که هیچ شریکی برایت نیست" .. چه آهنگی داره، وای چه جو سنگینیه.. بدنت شروع میکنه به لرزه و اشکت سرازیر میشه.. با بقیه تکرار میکنی و یه چیزی ته دلت میگه شک نکن که جواب رد نمیشنوی...

 

 خلاصه ای از بخشی از خاطرات سفر حج خودم

 

......................

 

>>عید قربان مبارک

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 23:40 | لینک  | 

امروز خونه نشینِ یه دردِ لعنتی شدم؛

چند روزی بود که از دستش عذاب می کشیدم... اَه انقدر ناجور و خصوصیه که حتی نمیتونم اسمشو بیارم که بقیه باهام همدردی کنن

به هر ضرب و زوری بود بعد از یه هفته کلنجار رفتن با خودم، بالاخره تصمیممو گرفتمو دیشب با مامی رفتیم دکتر زنان ... میگن آدم از هرچی بدش بیاد سرش میاد، راست میگن .. انقدر من ازین دکتر زنان رفتن بدم میاد که نگو ... کاری ندارم با چه صحنه هایی روبرو شدم و چه حرفاو بحثهای زنونه ای رو شنیدم که حتی تو جمعهای زنونه فامیل و آشنا یا بین دوستای خودم نشنیده بودم... اینکه دیگران چقدر راحت حرف میزنن و مشکلات خصوصی و مسائل زناشویی خودشونو جلوی همه مطرح میکنن واسم خیلی جالب بود .. البته توی اون جمع من تنها دختر مجرد بودم، اما به هر حال یه شرمی، حیایی، چیزی...

من یه بار دیگه هم دکتر زنان رفته بودم اونم موقعی بود که 3 سال پیش واسه ی سفر مکه باید با یه خانوم دکتر در مورد مسائلی صحبت میکردم، اما این دفعه فرق میکرد ... واقعا برام جالب بود ... تا حالا خودمو اِنقدر بی شرم و حیا ندیده بودم! ببین چطور یه درد ناچیز آدمو مغلوب میکنه! انقدر ذلیلت میکنه که حاضر میشی خودتو بندازی زیر دست یه آدم دیگه که حالا شاید یه چیزایی سرش بشه! اونم کی؟! منی که تاحالا مامانمم بدنمو ندیده!! خلاصه اینکه بعد از یه معاینه نفسگیر (البته واسه من! از بس استرس داشتم) معلوم شد یه حساسیت پوستیِ و با یه کم استراحت و دارو و پماد خوب میشه... اما من تو راه برگشت همش به این فکر میکردم که آدم چقدر ذلیله...

 

خلاصه اینکه امروزو بعد عمری تا 9 صبح خوابیدم بعدم یه صبحونه ی جانانه و چای کنار پنجره و تماشای بارون و مطالعه کتاب و مجله از جمله مجله همشهری جوان که دیگه تقریبا معتادش شدم ...

تو ی شماره این هفتش یه مقاله داره راجه به اینکه برنامه نویسی و برنامه ریزی اولین کامپیوتر دنیا رو چند تا دختر جوون انجام دادند و ماجرا هم ازین قرار بوده که چون مردها مشغول جنگ جهانی دوم بودند خانمها از فرصت استفاده کرده و زمام امور فناوری رو به دست گرفتند و با کار روی پروژه های محاسباتی برای ارتش آمریکا در دانشگاه پنسیلوانیا درگیر پروژه "اِنیاک" که میشه گفت اولین کامپیوتر دنیاست شدند...

 این خیلی بهم روحیه داد واقعا حال کردم... البته در توانایی خانومها در هر زمینه ای، شکی نیست اما بد نیست آقایون یکم رفتارهاشونو اصلاح کنن و ازین تبعیض جنسیتی که همه جا حاکم شده دست بردارن ..

نمونه ی بارزش همین شرکت گَندِ ما... حالت به هم میخوره انقدر که مرد سالاریه و زنها فقط ضعیفه به شمار میان و مثل مورچه های کارگر باهاشون رفتار میشه ... جالب اینجاست که هر کاریم میکنی خودتو از لحاظ لیاقت و کارایی و دانایی اثبات کنی بازم از نظر نظرشون از یه مرد کمتری، آخه مرد بودن امتیازه!!! واقعا شرم آوره که آدم جنسیتشو امتیاز و نشونه ی برتری بدونه! این نشون میده که این آقایون چیز دیگه ای برای برتر بودن ندارن...کِی میشه من ازاینجا خلاص بشم... طلسم شده...

البته مردای فهمیده و با شعور هم خیلی زیادن...

 

راستی دیشب فیلم مترجم رو دیدید؟ قشنگ بود... من عاشق شان پن ام

 

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 15:22 | لینک  | 

جالبه!! ...اخیرا احساس می کنم اتفاقات عجیبی داره واسم میفته .. همه ی حس هام قویتر شدن: دقتم توی دیدن بیشتر شده و همه چیزو قشنگتر میبینم، حتی از صحنه ها و منظره های زشت هم یه نکته دیدنی یا با مزه پیدا میکنم.. حتی صداهای بیشتری رو میشنوم، همه ی مزه ها رو با تمام وجودم حس میکنم، وقتی یه چیزی میخورم حرکت اون خوردنی رو توی بدنم می فهمم و به وجد اومدن سلولهامو با تمام وجودم احساس می کنم ..

 

کلا از همه چیز دارم لذت میبرم.. با همه چیز حال میکنم .. خیلی از این بابت خوشحالم، این حس واقعا باعث شده روحیه ام تغییر کنه .. اما همش میترسم نکنه خواب باشه یا یه سراب، نکنه تموم شه، نکنه یه آرامش قبل از طوفان باشه .. خدا کنه همیشگی باشه...

 

دیروز، یعنی پنجشنبه، با یه دوست قدیمی عزیز و یه دوست جدید(که همین دوست قدیمی به من معرفی کرده بود) رفتیم پارک هنرمندان ... خیلی اونجا رو دوست دارم، خیلی قشنگه... وقتی داشتیم کارای هنری که به نمایش گذاشته بودند رو نگاه میکردیم همش به این فکر میکردم که چقدر دوست داشتم (و دارم) که دنبال یه هنر میرفتم که یه جوری حس و حال و اونچه که درونمه رو با یه کار قشنگ هنری بیان کنم ... همش به این فکر میکردم که چقدر به ما ظلم شده .. ازون موقعی که عقلمون رسید همش بهمو گفتن درس مهمترین کاره.. همش درس و کلاس تقویتی و کلاس زبان و بعد، کلاس کنکور و بعد خرخونی واسه قبول شدن تو یه رشته ی تاپ و بعدم که قبول شدیم تازه اول درس و پروژه و اَه... انقدر با این چیزا وقتمون رو پر کردیم که اصلا به روح خودمون فکر نکردیم ...  یا فکر کردیم اما همیشه خواسته های روحی رو به بعد موکول کردیم ... الانم انقدر درگیر کار و پول درآوردن از راههای مختلف هستیم که اصلا خودمونو فراموش کردیم و هی افسوس میخوریم که کاش یکی ازون کارایی که دلمون میخواست رو دنبال میکردیم...

البته نمیگم درس خوندن بده یا ما و خانواده هامون اشتباه کردیما ..نه.. میگم آدم باید به همه ی ابعاد وجودش توجه کنه ما یه کم در این زمینه سهل انگاری کردیم...

 

 

کلا پارک تو این فصل خیلی قشنگه، یکی دو تا عکس هم گرفتم ...

 

پشت ساختمون خانه هنرمندان

 

یکی از تابلوهایی که با موضوع "شغال و خم رنگ" طراحی شده بود

 

دکور کافی شاپ و رستوران

 

موقعی که داشتیم زیر درختها قدم میزدیم یه پرنده ی بی ادب کله منو با دست شویی اشتباه گرفت و خلاصه رو سر من کارخرابی کرد .. البته من این اتفاق رو به فال نیک گرفتم آخه مامانم همیشه میگه پی پی کردنه پرنده رو سر آدم، نشونه ی خوش شانسیه...

 

تو هفته ای که گذشت یلدا، یه دوست و همکار خیلی صمیمی، یه کار خیلی بهتر پیدا کرد و از پیشم رفت.. شاید حدود 6 ماه بود که هر روز با هم بودیم و انقدر از لحاظ اخلاقی، روحی و حتی خانوادگی مثل هم بودیم که خیلی زود با هم صمیمی شدیم، جوری که از اتفاقهای خیلی خصوصی که هیچ کس دیگه خبر نداشت با هم حرف میزدیم و از درددلایی که پیش هر کسی نمیشه گفت و البته نبایدم گفت با هم حرف زدیم... از وقتی رفته همش به این فکر میکنم که چقققدر خوبه آدم یه همچین دوتی داشته باشه که امین و محرم رازش باشه... اولش یکم دلگیر شدم از رفتنش، اما ازاونجایی که من عادت دارم همیشه از اون طرف نگاه کنم، دیدم بدم نشد، شاید منو یلدا به خاطر اینکه هرروز همدیگه رو می دیدیم به هم عادت کرده بودیم، بنابر این الان یه فرصت خوب ایجاد شده تا بفهمیم و به هم ثابت کنیم که واقعا همدیگه رو دوست داشتیم و دوستیمون به خاطر هرروز دیدنِ هم و عادت کردن به هم نبوده..

به هر حال یلدا جون برات آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنم...

 

 

به یلدا: یلدا جون خیلی خوشحالم که به اینجا سر میزنی و حرفای منو میخونی و نظر میدی اما من دوس ندارم تو درد سر بیفتی ها .. تو هم که تازه رفتی اونجا ، مواظب باش زیرابتو نزنند... مواظب خودت باش.

 

به خوشگله: اگه من فقط موهام خوچل شده تو که کلا خوچله ای... عکست خیلی باحال شده ..بذارم اینجا؟

 

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 14:23 | لینک  | 

این عکس حیاط خونمونه که جمعه ظهر، همون موقع که شرشر بارون می اومد، از پنجره اتاق خواهرم از طبقه بالا آویزون شدم و با موبایلم گرفتم، البته عکس زیاد گرفتما اما این یکی خیلی باحاله، نکته زیاد داره!

اون برگای زرد مال درخت مو یا همون انگوره که روی داربست بالای در پارکینگ خودشو وِلو کرده؛ وِلو به معنای واقعی کلمه، جوری که هرکی از جلوی در رد میشه یه نگاه خریدار بهش میندازه... هر سال هم بزرگتر میشه و همش باید دست و بالشو (شاخه هاش) از تو خونه همسایه ها جمع و جور کنیم...

اون درخت لُخته خُرمالوی منه، خیلی دوسش دارم (کلا خرمالو رو خیلی دوست دارم، ازون میوه های شیک و باکلاسه) ... خدا رو شکر از تو کوچه دیده نمیشه، آخه خیلی لُخته، دوست ندارم کسی لختیشو ببینه ... واقعا دوست ندارم تو این فصل سال جای یه درخت باشم ... نمی دونم این درختایی که اینجوری واسه پاییز و زمستون لخت میشن، اونم در ملاء عام خجالت نمیکشن؟!

 

آخی به اون خرمالوی تنهای نوک درخت دقت کردید؟ ... مثه منه ...

ما همیشه خُرمالوهای این درخت رو قبل از اینکه کامل برسند می چینیم چون اگه یه کم رسیده بشن پرنده ها (بخصوص کلاغها) می خورندشون ... امسال هم همه رو چیدیم اما انگار این گوگولیه جا مونده  ... خیلی دلم براش میسوزه چون هیچکس دستش نرسید که بچیندش...

جالب اینجاست که هیچ کلاغی هم اونو نخورده!!

خدا رو شکر من جای اون نیستم وگرنه تا حالا از غصه اینکه هیچ آدمی و حتی هیچ کلاغی نمیاد منو بخوره مرده بودم ... شاید اونم الان مرده باشه ... آخی

 

 

این یکی عکسو شنبه صبح که داشتم میرفتم سرکار و بارون همه چی و همه جا رو خیس و تمیز کرده بود و منم کلی به وجد اومده بودم، گرفتم...

همش پیش خودم می گفتم کاشکی منم جزو این طبیعت بودم که وقتی بارون رو سرم میبارید پاک و نو و با طراوت میشدم واسه همین تصمیم گرفتم یه کم زیر بارون قدم بزنم...

 آخه نیست که شرکت ما کارش خیلی درسته و ما هم مهندسیم، هر موقع حال کنیم میریم سر کار...

 

 پ.ن:بیشتر مطالب این پست کنایه است!

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 0:48 | لینک  | 

بالاخره بعد از یک ماه کشمکش و جروبحث و من میام تو نمیای و این حرفا همه برنامه هاشون رو ردیف کردن تا این 5 شنبه بریم خونه ی مریم – دوستی که تازه ازدواج کرده – خلاصه جمیع دوستان دوره ی دانشگاه که اکثرا لِیدی های جوان و مستقل و مجردند (نمیگم ترشیده آخه خودمم جزوشونم ) ریختیم توی اتوبوس جنت آباد اونم ردیف آخر و حالا چرت و پرت نگو کِی بگو ... انقدر بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم (بخصوص خودم که صدام خیلی تابلو اِ) که همه ی اتوبوس میخ ما شده بودند ...

 

 در طول راه همش از دوران دانشگاه و بخصوص غروبایی که همه با هم برمی گشتیم و توی اتوبوس هِرهِر کِرکِر می کردیم و اتوبوس قراضه ی بوگندو از خیابونای پیچ تو پیچ و شلوغ نازی آباد می گذشت، و البته چند تن از اساتید عزیز، یاد کردیم ...

 

آخِی! فکر کن، 5 سال گذشته، همه بزرگ شدن، همه خانوم مهندسایی اند که یا دارن فوق می خونن یا یه شغل و موقعیت اجتماعی درست و حسابی دارن، اما باز به هم که می رسیم عین همون وقتا مسخره بازی هامونو تکرار می کنیم، باز هم از شنیدن و گفتن کلمه ها و حرفایی مثل چیز، چیزم، چیزت، چیز کنیم، کردن، دادن، خوردن، مالیدن و... غش می کنیم از خنده ... آخه واقعا خنده داره؟!!

 

بالاخره بعد از کلی سردرگمی و بدبختی می رسیم خونه ی عروس و سلام و روبوسی های هوایی که یه وقت ماتیکامون و آرایش صورتامون به هم برخود نکنه و خراب نشه ... و بعد هم تعویض لباس و تجدید آرایش و ... و بعد همه شروع می کنن به حرف زدن و تعریف کردن، همه دارن حرف می زنن و همه حرفای همدیگه رو میفهمند، تازه این وسط n تا عکس هم گرفته میشه و در آنِ واحد چند sms   و بلوتوث هم رد و بدل میشه ... به این میگن قدرت فوق العاده ی  multi tasking  در خانمها ... همین جا لازم می بینم بگم خدا پدر این سونی اریکسونو بیامرزه، چه فروشی تو ایران کرده این k750 – خزترین مدل سونی اریکسون – البته نوش جونش ...

 

سر و صدا و شلوغی، قهقهه های وحشتناک با اون صداهای ریز دخترونه، خالی بندیها و کلاس گذاشتن های تازه عروس و تعریف شوهر و لعن مادر شوهر...

 

اوه! ساعت 8 شبِ... چه زود دیر شد! تا جماعت میان حاضر بشن و دوباره تجدید آرایشها و عکسهای خداحافظی و...

چه ترافیکیه اونم شب جمعه تو آریاشهر...

ساعت 9:30  نزدیکی های خونه میرسی ... نگاههای سنگین و کشدار مغازه دار هایی که دارن می بندن برن خونه هاشون و از 10 متری زوم کردن روی تمام هیکل و حرکاتت وقتی هم میای از کنارشون رد بشی یه متلکِ  بَد بهت میندازن و ... بوق بوق ماشینها و نوایِ برسونیمت خانومی و ...

 

بالاخره میرسی خونه... خدا رو شکر سالمم!! ... خدا رو شکر بالاخره از خجالت مریم در اومدیم... خدا رو شکر که چه روز خوبی بود، کلی خوش گذشت، کلی خاطره تازه شد و کلی از دیدن دوستای قدیمی خوشحال شدم

 

حالا بگو با این خستگی چه جوری واسه فاینال شنبه درس بخونم...خدا به خیر کنه...

 

عزیزم امروز اصلا بهت فکر نکردم و خیلی هم خوش گذشت!

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 2:14 | لینک  | 

بعضی وقتا با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که انقدر خودمو مشغول کردم؛ انقدر گرفتار کار و درس و کلاس و تدریس و... هستم که فرصت نمی کنم به چیزی فکر کنم؛ به خاطره هام به شکستهام به ناراحتی ها و غمهام و مهمتر از همه به این تنهایی شیک که به نوعی پر از استقلال و آزادیِ ... اما باز آخر شب موقعی که میام چشمامو ببندم همه چیز یه مرور کلی میشه ... جالبه که تقریبا هر شب همینطوریه، نمی دونم چرا خسته نمیشم!!!

 

کاش انقدر که این خاطره های گذشته رو مرور می کنم، درسای کلاس زبانمو مرور می کردم، شنبه فاینال دارم و هنوز یه نگاه اجمالی هم به کتابم ننداختم ...

 

گفتم تنهاییِ شیک چون واقعا به نظرم شیکه ... آزادی ... واسه خودت حال میکنی، لزومی نداره ساعت ورود و خروجتو به کسی اعلام کنی یا کس دیگه ای واسه تعطیلات آخر هفتت تصمیم بگیره یا حتی راجع به مدل و رنگ موهات نظر بده... اصلا کلا خودت خانوم خودتی ..

دوست دارم این وضعیتو اما نمی دونم تا کِی!! آخه مساله اینه که دوست دارم بعضی وقتا یکی بهم گیر بده و آمار رفت و آمدهامو داشته باشه و واسه تعطیلات آخر هفتم تصمیم بگیره و نسبت به مدل و رنگ موهام بی تفاوت نباشه ... چه جالبه، نه؟؟

 

به هر حال یه چیزی هست که دلم همیشه بهش خوشه اونم ایمان قلبیم به خداست و این همیشگی بودنش چنان اطمینان خاطری بهم می ده که خیلی راحت چشمم رو می بندم و صبح روز بعد سرزنده تر از همیشه بیدار میشم...

 

 

.......................

 

اگر تنها ترین تنهاها شوم، باز هم خدا هست،

او جانشین همه نداشتن هاست.

نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

 

اگر تمامی خلق گرگهای رها شوند،

از آسمان هول و کینه به سرم ببارد،

تو مهربان ، جاویدان آسیب ناپذیر من هستی!

ای پناهگاه ابدی!

تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

 

 دکترعلی شریعتی

 

.......................

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 14:56 | لینک  | 

 

من نمی دونم کی حالم خوب میشه و دوباره به حالت نرمال برمیگردم و دیدم نسبت به 5 شنبه ها مثبت میشه ... شاید اگه یه عشق جدید رو جایگزین کنم این اتفاق بیفته اما تا اون موقع 5 شنبه ها از نظر من روزای گندی اند ... بالاخره آدم باید 5 شنبه هاشو با یه عشقی، چیزی بگذرونه دیگه، مگه نه؟!!!

 

البته امروز یکم فرق داشت؛ یکی اینکه یه همکار جدید به بخش ما یعنی گروه تولید شرکت اضافه شد (از همون اول شروع کرد به ناز و کرشمه اومدن و کلاس گذاشتن اما خوووب، درست میشه..عمرا در زمینه ی کلاس گذاشتن به من نمیرسه، اما مساله اینه که من میدونم کی و کجا کلاس بذارم...) ، یه اتفاق دیگه هم اینکه امروز رفتم یه جا مصاحبه برای یه کار جدید ... اول که با بدبختی جاشو پیدا کردم ... شرکت خیلی با کلاسی بود .. وقتی شروع به صحبت کردیم توی دلم مرده بودم از خنده، هر چیزی یارو میپرسید که باهاش کار کردم یا نه میگفتم آشنا هستم اما کار تخصصی نکردم، خیلی کِرکِر خنده بود... اما خوب آخر سر منو واسه یه بخشه تحقیقاتی معرفی کرد بعدم گفت تا آخر هفته ی دیگه خبر نهایی رو میده ... خوب چی کار کنم من که تجربه ندارم که ازم انتظار تخصص دارن ...نمی کنند یه بار اون رزومه ی بدبختو بخونن بعد زنگ بزنن واسه مصاحبه...یه جا هم هفته ی پیش رفتم، خدا کنه یکیشو قبول بشم...

 

*****

 

می دونم امشب جشن نامزدی و عقد کنونته عزیزم ... اینکه خودت نگفتی و گذاشتی از این و اون به گوشم برسه رو به حساب مرض داشتن همه ی شما پسرا نمیذارما ... به حساب این میذارم که دلت نیومد دلمو بشکنی...(حال کردی چه دل بزرگی دارم!)

به هر حال یه تصمیم گرفتم و واسه خودم یه نامه نوشتم، یه بخشش اینه:

 

"... اصلا بهش فکر نکن...تقدیر اینطور بوده...غصه خوردن دیگه فایده ای نداره، فقط وقتت رو تلف میکنی...گور بابای همشون، این نشد یکی دیگه(از همه معذرت میخوام نمیشد این تیکه رو حذف کرد، بی مزه میشد) ... اون لیاقت تورو نداشت(خداییش چه اعتماد به نفسی دارم!!) ...فراموشش کن...هی فکرای الکی و خاطرات مسخره رو نشخوار نکن...به خودت فکر کن...به کارت به درست به کنکور...فقط 2 ماه مونده ...درس بخون ...روحیتو حفظ کن ..تو آدم پر انرژی و قوی ای هستی اینکه اتفاق مهمی نیست ، انقدر سختیها و شکستها تو زندگی هست که این پیشش هیچه...موقعیتها و شانسهای زیادی واسه تو وجود داره ... منتظر لحظه های خیلی قشنگتر آینده باش..."

 

>>تصمیم گرفتم یه مدت تنها باشم و درس بخونم...

 

*****

 

آخ اینو بگم...یه فیلم خیلی قشنگ دیدم، "پیشنهاد بی شرمانه"، فوق العاده بود ، پیشنهاد میکنم ببینید ، البته اورجینالشو ... بالاخره قشنگیهاش تو اورجینالشه، که اگه نباشه اصلا حس و حال فیلم از بین میره، چند تا دیالوگ قشنگ داشت:

 

- اونو رها کن...اگه برگشت مال تو میمونه ...اگه نه اون اصلا مال تو نبوده که باهاش شروع کنی..

- فقط از چشمات واسه دیدن چیزا استفاده نکن...

- من از تماشا کردنت لذت میبرم...

- آدمها کارایی رو که با عشق برای هم انجام میدن هیچوقت فراموش نمی کنن...

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 0:10 | لینک  | 

 

میخواستم راجع به یه اتفاق جالب و با مزه که تو شرکت افتاد بنویسم اما دیدم الان تو مودش نیستم پس بعدا تعریف میکنم ...

 

اصلا از تلخ نوشتن خوشم نمیاد از خوندن ماجراهای تلخ هم خوشم نمیاد  اما الان حس خوبی ندارم ، دلم گرفته ...

 

 امشب رفتیم عروسی همون عروسی ای که یه هفته منتظرش بودم و کلی واسش نقشه کشیده بودم و کلی به خودم رسیدم که خوشگله ی مجلس باشم...درکل بد نبود... اما نمی دونم چرا ازون موقعی که وارد سالن شدم همش تو توی ذهنم بودی عزیزم ... هر طرف و نگاه میکردم قیافه ی نحس تورو میدیدم عزیزم ... باور کن به خاطر اینکه بهت فکر نکنم و اعصابمو با نشخوار کردن خاطرات تو و فکر لحظات با تو بودن خراب نکنم با اون کفشای لعنتی اِنقدر رقصیدم که پاهام تاول زده نمی تونم درست راه برم ... فکر کن! از حرص برقصی ... نمی دونم ضرر داره یا نه اما من امشب از حرصم 4 ساعت یکسره رقصیدم اصلا انگار یه انرژی ویژه ای پیدا کرده بودم ...

 

 فکر اینکه یکی از همین شبا عروسی تو اِ اذیتم میکنه .. اشتباه فکر نکن .. من دوستتت دارم و آرزوی خوشبختیتو دارم، اما از دست دادن تو برام یه مصیبته ... فکر اینکه آخرین نفری باشی که از ازدواج عشقت با خبر میشی عذاب آوره (یاد اون شعر انریکو افتادم:  Do You Know) ولی با این حال من سعی کردم از تمام منطق و شعورم برای هضم این قضیه استفاده کنم و احساساتمو مدیریت کنم ... تو این 3 هفته ای که گذشت کلی تلاش کردم تا فراموشت کنم ...

 

امروز که زنگ زدی گوشیم پیشم بود ... نتونستم جواب بدم ... با اینکه خیلی دوست داشتم بدونم چی میخوای بگی اما نتونستم باهات حرف بزنم ... ترسیدم باز با شنیدن صدات دلم بلرزه ... ترسیدم یه چیزی بگم ناراحت بشی ... بنابراین از اینکه عصر به دروغ بهت گفتم گوشی پیشم نبوده معذرت میخوام...

 

چرا راحتم نمیذاری، منم میخوام زندگی کنم ..چرا این فکر لعنتیت از ذهنم نمیره بیرون ..تمام تلاشمو دارم میکنم که از دل و ذهن و خاطراتم بندازمت بیرون اما نمیشه... اِنقدر خودمو مشغول کار کردم که نگو اما نمیشه ...

 

میدونی، یاد اون کتاب "زهیر" پائولو کوئلیو افتادم ... اما آخر داستان اون با آخر داستان ما خیلی فرق میکنه...

 

فردا باز پنج شنبست ، همون پنج شنبه هایی که قبلا طلایی بود چون تو بودی و میدیدمت اما الان چند هفتست که برام رنگ گندِ قهوه ایه (بی ادب نشو!) چون تو نیستی...

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 1:3 | لینک  | 

 

عجب روزی بود امروز... یه صبح شر شر بارونی، ازون باحالاش که تا برسی سر کار، موش آب کشیده میشی و همه ی همکارات چپ چپ نگات می کنن و وقتیَم میری باهاشون سلام علیک کنی خودشونو میکشن کنار که خیس نشن و همش مواظبن به وسایلشون برخورد نکنی ..حالا فکر کن چه حالی میده موقع حرف زدن هی دستاتو تکون بدی و کیف خیستو بذاری روی میزشون...

 

اما من موش آب کشیده نشدم چون کاپشن پوشیده بودم اونم از نوع کلاه دارش ... وای چه حسی داشتم وقتی با کلاه توی خیابون زیر بارون راه میرفتم و سرم خیس نمی شد ... از همه جالبتر نگاه های رشک آمیز مردم بود که توی صف اتوبوس و تاکسی منتظر ماشین بودند و تابلو بود که بزرگترین آرزوشون تو اون لحظه داشتن یه کاپشن کلاه داره....

 

البته من خودمم تا پارسال همین حس رو نسبت به کلاه دار ها داشتم اما از کلاه بدم می اومد، از چتر دست گرفتنم که کلا متنفرم ... چیه آدم الکی دست و بالشو گرفتار کنه...اما خب امسال یه کاپشن کلاه دار گرفتم خیلی هم دوستش دارم ( الان که فکر می کنم میبینم حتی از تو هم بیشتر دوستش دارم عزیزم..!!!)

 

خلاصه خیلی حال داد، به خصوص اون تیکه از راهم که هر روز تا شرکت پیاده میرم کلی ماشینا با سرعت از کنارم رد شدند و شِررررررررررررررت بهم آب پاشیدن اما من چون خانوم با شخصیتی هستم فقط چند تا فحش پاستوریزه (مثل بیشششششور) اونم با صدای یواش نثارشون کردم...

 

در طول راه گهگاه که قطره های بارون توی صورتم می خورد با تمام وجودم گِردالی بودنشونو احساس می کردم و همش پیش خودم فکر می کردم خدایا تو که یه قطره بارونت اِنقدر ناز و قشنگه خودت دیگه چه جیییگری هستی!!!  (اَه، این کلمه ی "جیگر"و تو انداختی تو دهنم عزیزم.. پس سعی میکنم دیگه تکرارش نکنم)

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 22:4 | لینک  | 

 

میدونی عزیزم از وقتی رفتی این حس رو دارم که مُردی

مُردی و دیگه هم هیچوقت برنمی گردی

خدا بیامرزتت

میدونی، حس این خانومایی رو دارم که وقتی شوهرشون، شوهری که خیلی دوستش داشتن، می میره سیاه می پوشن و عزا می گیرن و دیگه سعی میکنن به کس دیگه ای فکر نکنن و خیال دوباره شوهر کردنم به سرشون راه نمیدن ...

کاش حد اقل یه قبر داشتی که بیام بالا سرش بشینم باهات حرف بزنم

.

.

اما تو واقعا اینقدر ارزش داری؟؟

من که می دونم رفتی دنبال یکی دیگه و الانم خوش خوشانته

حتی به من فکر هم نمی کنی

.

.

به هر حال تو واسم مُردی عزیزم

خدا بیامرزتت

نمی دونم در آینده چه تصمیمی خواهم گرفت

.

.

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 13:43 | لینک  | 

 

به خدا گفتم ازین زندگی خسته شدم، متنفر شدم..

خدا گفت: اصلا کی به تو گفته باید ازین زندگی خوشت بیاد و دوستش داشته باشی؟  

 تو کافیه منو دوست داشته باشی تا همه چیزه زندگی واست دوست داشتنی و زیبا بشه....

 

 

نوشته شده توسط خانوم شانن در ساعت 19:0 | لینک  | 
 
------ ----