این روزها همش در حال بدو بدو ام .. از خونه به دانشگاه ، از دانشگاه به شرکت ، از شرکت به خونه .. بابام دیگه واقعا زبونش مو در آورد از بس شبها دعوام میکنه که زود برم خونه و اگه نمیتونم قید کارو بزنم و از بس صبحها بعد از اینکه منو به اتوبوس میرسونه سفارش میکنه شب دیر نرم خونه وگرنه دیگه از فردا کار تعطیله .. این ماجرا تقریبا هر روز واسم تکرار میشه
...
.
خیلی گرفتار این کار لعنتی ام .. احساس میکنم از هم کلاسی هام عقب افتادم ، از بس که همشون مدام دنبال تحقیق و کنفرانس و کتاب و این حرفا هستند
.. راستی رئیسم بعد از 3 ماه رفت و من دوباره تنها موندم با مدیر عامل .. آدم خوبی بود ، کلللللی تجربه داشت .. خیلی دلم میخواد یه روز مثل اون بشم ، یه سیستم آنالیست فوق العاده حرفه ای
.. البته واسش تلاش هم میکنم .. چند تا جزوه و کتاب گرفتم در مورد تجزیه و تحلیل و ssadm و این چیزا ...
دچار یه بیماری لاعلاج شدم .. اینکه مدام سرچ میکنم و از اینترنت فایل دانلود میکنم .. نوت بوکم تبدیل شده به انباره ای از فایلهای پی دی اف و پاور پوینت که فوق العاده عالی و به درد بخور هستند اما من اصلا فرصت خوندنشون رو ندارم و در عوض فقط حرص میخورم که چرا وقت ندارم بخونمشون .. باید یه خونه تکونی اساسی بکنم .. یه اصطلاحی هم داره ، فک کنم بهش میگن فنگ شویی ، به معنی اینکه خودتو از متعلقات مادی خلاص کنی تا فکر و جسم و روحت راحت تر باشه و این حرفا ...
.
توی ذهنم یه ساختمون شیک و خوشگل 100 طبقه ساخته بودم که قرار بود به همراه اون هرسال یه طبقه بریم بالا و هر چی بالاتر میریم دنیای زیباتری رو ببینیم و از کنار هم بودن لذت ببریم .. هر روز صحنه های بالا رفتن از پله ها رو واسه خودم تصور میکردم .. ولی حیف که نشد و به طبقه ی اول هم نرسیدیم .. اما یه خوبی داشت اینکه با هم برگشتیم پایین تا به همکف رسیدیم ... این یکی هم شاهزاده ی زندگی من نبود ...
هی دختر میدونی چی شد؟ منم توی جشنواره بانوان وبلاگ نویس که پنجشنبه برگزار شد تقدیر نامه گرفتم !!
الان توپِ توپم!
کلی انگیزه پیدا کردم واسه نوشتن .. داشتم یواش یواش نوشتنو میذاشتم کنار اما تصمیم گرفتم بیشتر بهش بها بدم .. از همه مهمتر اینکه اون شب چند تا دوست خوب پیدا کردم ، بخصوص فائزه، یه دختر شیطون و دوست داشتنی که حتی با هم عکس هم انداختیم و این عکس باعث میشه هیچ وقت فراموشش نکنم ، خیلی راحت و قشنگ با من ارتباط برقرار کرد و گفت که خیلی براش آشنام ، جوریکه یه کم غافلگیر شدم، اول شک کردم که نکنه قبلا شاگردم بوده اما من صورت همه ی شاگردام رو یادمه ، بعدم اینکه بچه ی غرب تهران بود پس اصلا نمیتونستم آشنایی قبلی باهاش داشته باشم .. خلاصه کلی رفیق شدیم و به سوتی های برنامه ها که ماشالا خییییییلی هم زیاد بود خندیدیم .. برنامه شون فوق العاده هیجان انگیز و پر از سورپرایز و سوژه بود، انقدر زیاد که حال تعریف کردنشو ندارم ، همین بس که برنامه ای که قرار بود ساعت 4 شروع بشه 5 استارت خورد
...
محمدرضا یه دوست قدیمی و خیییییلی خوبه که بهم خبر جشنواره رو داد، خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتها دیدمش
..
از همه بهتر بعد از برنامه بود که توی هوای خنک بارون خورده پاییزی یه پیاده روی جانانه و در کمال آرامش داشتم ..
.
اوه راستی، امروز یعنی 8/8/88 تولد امام 8ام و مجلس عقد کنون سحر خانوم دوست صمیمی منه .. امروز روز سحره .. دوستش دارم .. دوست داشتنیه .. یه کم شیشه خورده داره اما مهربونه، بعضی وقتا احساس میکنم خیلی توی رابطه با من حواسش به منه، شاید به خاطر یه سری از اخلاقای گند من باشه که واقعا کنار اومدن باهاشون یه کم هنر و مقدار زیادی صبر و بخشش زیاد لازم داره .. دوست دارم خوشبخت بشه .. حتما میشه .. این تاریخ رو هم هیچوقت فراموش نمیکنه .. من و سحر الان تقریبا ۸ ساله که با هم دوستیم یعنی از وقتی رفتیم دانشگاه اما ارتباط نزدیکمون از بعد از دانشگاه شروع شد .. یه زمانی کلی با هم جیک تو جیک بودیم ..الانم هستیم اما خیلی کمتر .. گرفتاریهای کاری و درسی و حالا هم زندگی جدید اون باعث شده که کمتر ارتباط داشته باشیم اما من همچنان دوستش دارم و آرزو میکنم دوستیمون حالا حالا ها ادامه داشته باشه... سحر جونم مبارکت باشه![]()
![]()
.
چرا اون اتفاقی که من دوست دارم بیفته، نمی افته؟ یعنی کارا اون جوری که من دوست دارم پیش بره، نمیره؟!!
من یه عالمه حرف تو دلمه که به هیچکس نمیتونم بگم .. خیلی از این حرفا یه جور رازند .. من همواره دارم با خودم یه عالمه راز رو به دوش میکشم و هیچ جوری نمیتونم از دستشون خلاص بشم .. نمیتونم فراموششون کنم .. نمیتونم به کسی بگم .. نمیتونم بنویسم چون میترسم کسی بفهمه .. فقط مرگ میتونه منو از دست این همه راز و رمز شخصی که واسه خودم درست کردم نجات بده ...
جالب اینجاست که همیشه سعی میکنم خودمو دور بزنم و یه جوری فکرم رو مشغول کنم .. انقدر دور و بر خودم رو شلوغ کردم و مشغولیتهای کاری و فکری واسه خودم درست کردم تا فرصت نکنم به هیچی فکر کنم .. آخه فکر کردن به تنهاییهام خیلی واسم سخت و دردناکه .. همیشه وقتایی که دو سه روز تعطیلی میشه آخراش دلم میگیره و قاط میزنم واسه اینکه سرم خلوت میشه و فرصت میکنم به خودم و زندگیم فکر کنم ...
.
همیشه فکر میکردم من دوست دارم یه زندگی متفاوت داشته باشم .. همیشه هم تلاشم بر این بوده که با بقیه فرق داشته باشم .. در خیلی از زمینه ها و خیلی از مواقع هم موفق شدم که متفاوت باشم و خیلی ها هم همیشه به من غبطه میخورند .. اما .. الان دلم میخواد یه زندگیه ساده ی معمولی داشته باشم که توش آرامش و عشق باشه .. همین .. مثل بقیه .. واسه رسیدن به این سادگی باید چی کار کنم؟ من دارم به این فکر میکنم که مگه دیگران واسه این عشق و زندگی ساده چی کار کردن که من نکردم؟! چرا همیشه سخت ترین و طولانی ترین راه باید مال من باشه ؟ به خدا قول میدم قدرشو بدونم .. قول میدم...
.
من میخوام این رازهای دلم رو دور بریزم .. من نمیخوام چیزایی رو بدونم که دیگران نمیدونند .. من نمیخوام چیزی رو از اطرافیانم پنهان کنم .. من نمیخوام ادا در بیارم .. من نمیخوام کارایی رو که کردم از دیگران پنهان کنم ..آخ کاشکی نمیکردم .. کاشکی از این دخترایی بودم که آفتاب مهتاب ندیدند و ساده اند و تو 18 سالگی شوهر کردند .. خنده داره اما بعضی وقتا واقعا دلم میخواد بچه داشته باشم !!
.
دلم یه گوش میخواد، یکی که بتونم باهاش راحت حرف بزنم و هر چی حرف توی دلمه پیشش بریزم بیرون و راحت بشم .. اما به هیچ کس نمیتونم اعتماد کنم .. با هیچکس راحت نیستم .. تا به حال خودم رو انقدر عاجز ندیده بودم .. بعضی وقتا انقدر حرفام رو دلم سنگینی میکنه که مجبور میشم واسه راحت شدن بنویسمشون و بعدم نوشته ام رو یه جوری نابود کنم ..
نمیدونم کارم و فکرم درسته یا نه اما همیشه فکرام ونوشته هام یه جور تموم میشه .. همیشه دست آخر به این نتیجه میرسم که اون کسی که تا اینجای راه منو آورده و همیشه هم از بهترین و مناسب ترین مسیر منو هدایت کرده حتما واسه بعدشم برام برنامه هایی داره .. حتما منو یهو وسط را رها نمیکنه .. حتما همین الانم که من دارم گله و شکایت میکنم حواسش به من هست .. حتما کمکم میکنه از این برزخ تنهایی بیرون بیام ....
اوه اوه دختر قضیه خیلی جدیه!! دیگه باید درس خوند .. اونم جدی
.. خیلی هم سخته .. تازه استادهاشم خیلی سخت گیرن .. همش 11 واحد دارما اما واسه همشون سمینار و مقاله و پروژه دارم ... همش میگم خدایا شکرت که بالاخره تونستم فوث لیسانس قبول بشم ...![]()
خیلی جای قشنگیه .. دانشگاهم رو میگم! پای کوهه، هواش فوق العاده ست، کلی سرسبز وقشنگه... دوسش دارم!![]()
انقدر سرم شلوغ شده که نگو .. بعضی روزا تا ظهر بعضی روزا هم تا 10 دانشگاهم بعدش بدو بدو میرم شرکت و واسه اینکه ساعتم رو پر کنم معمولا تا 7 سر کارم .. بعدم جنازم میره خونه ... دیگه به هیچ گونه ولگردی نمیرسم
.. دلم واسه دوستام تنگ شده .. البته چند تا دوست همکلاسی جدید پیدا کردم که خیلی با حالند .. نمیدونم مدیرعامل شرکت تا کی این وضعیت حضور من رو توی شرکت تحمل میکنه اما فعلا که چیزی نگفته و منم واسه خودم میرم ومیام .. ببینیم کی منو اخراج میکنند
...
آخر تابستون به یکی از تصمیماتی که اول سال گرفته بودم عمل کردم و رفتم کلاس رانندگی
، البته تموم نشد و 4 جلسه آموزش شهرم موند که اونم حالا حالاها وقت ندارم برم دنبالش .. اما خیلی هیجان داشت .. این خانوم مربیه بیچاره سه چهار بار قشنگ تا پای سکته رفت، خیلی از دستم حرص میخورد آخرم نتونست به من بفهمونه چه جوری با کلاج باید رفتار کنم
.. از کلاج خوشم میاد، خیلی نقش کلیدی ای توی رانندگی داره خیلی وقتا هم باید با دقت و ظرافت باهاش برخورد کرد .. این نیم کلاجم واسه خودش عالمی داره .. سخت ترین کار واسم دور دو فرمون و دنده عقبه آخه میدونی چیه زورم نمیرسه این فرمون رو درست بپیچم ... فکر کنم بقیه ی آموزشم رو بعد از ترم برم اگه خدا بخواد .. اما تا اون موقع حتما همه چیز دوباره یادم رفته
...
آخ جون من بالاخره کنکور قبول شدم!!
خدا رو شکر بالاخره به آرزوی دانشجو شدن توی یه دانشگاه خوب رسیدم .. از کجا معلوم، شاید آرزوی بورسیه شدنم واسه یه دانشگاه توپ توی کانادا هم برآورده بشه!! ![]()
خدایا شکرت .. خیلی دوستت دارم![]()
لپ تاپم رو همیشه با خودم نمیبرم خونه به خصوص الان که هم هوا گرمه و هم روزه هستم خیلی سختمه که با خودم کول کنم ببرمش خونه .. از شانس قشنگم همون پنجشنبه ای که با خودم نبرده بودمش جوابای کنکور اومد .. سیم کشی داخلی تلفنمون هم که قاط زده و فقط تو پذیرایی یه خط تلفن داریم و با pc خونه هم نمیتونستم کانکت بشم .. دل تو دلم نبود .. دست سحر درد نکنه که واسم دید و خبر داد .. ایشالا خدا بهش خبر خوب بده مثل خبر بچه دار شدن!!![]()
راستی اینم شیرینی قبولیمه
.. چنگال هم گذاشتم که دستت نوچ نشه که مجبور بشی لیسش بزنی .. یه وقت ممکنه دستت آلوده باشه آنفولانزای نوع ای بگیری ..![]()

من خوبم. نه ازدواج کردم، نه تو اوین زندانیم، نه گرفتار بیزینس خاصی شدم
. یه کم سرم شلوغه. البته نه اینکه فکر کنی کارم زیاد شده ها ، نه بابا ، فعلا که بیشترجاها اوضاع کار و کاسبی کساد شده و شرکت ما هم از این قائله مستثنی نیست ، به عبارتی الان دو ماهی هست اصلا تو شرکت اتفاقی نمی افته و همه چیز راکده
.....
تو سرم پر از فکر و خیاله ، پر از برنامه ست پر از نقشه های مختلفه .. یه عالمه برنامه و کار واسه خودم در نظر دارم اما مساله اینه که نمیتونم به همشون درست و حسابی برسم چون وقتی مشغول یکیشون میشم فکرم بطور نا خود آگاه میره دنبال اونای دیگه یا اینکه واسه خودش پرواز میکنه و میچرخه .. از اینکه فکرم رو ول کنم هرجا دوست داره بره خیلی لذت میبرم چون اینجوری میتونه خیلی جاهایی بره یا خیلی کارایی رو بکنه که شاید خودم هیچوقت نه بتونم برم و نه بتونم انجام بدم .. یه مدت به ابن فکر مبکردم که چرا من هیچ رویایی واسه خودم ندارم ، کلی در این مورد فکر کردم تا تونستم یه سری رویای درست و حسابی و خیلی دست نیافتنی پیدا کنم
.. به نظر من رویا با هدف و برنامه و این حرفا خیلی فرق داره، دوست دارم رویام خیلی بزرگ و دست نیافتنی باشه که تا مدتها باهاشون حال کنم .. آره داشتم میگفتنم که گم شدم تو این همه فکر و خیال یا شایدم سر رشته ی کارام رو گم کردم .. باید یه برنامه ریزیه درست و حسابی بکنم اما میترسم که خودم برنامه ریزیم رو دور بزنم تازه کلی اتفاقای مختلفم ممکنه بیفته که روی برنامه ریزیم تاثیر بذاره مثلا همین کنکور لعنتی که دادم و مجاز شدم و هنوز توی قوطی انتظار گیر کردم تا جوابای نهایی لعنتیش بیاد .. کاشکی این جمله ی آخر رو نمیگفتم...
یه همکار جدید واسم اومده که یه جورایی قراره بشه مدیر مستقیم من، هنوز که نشده، آدم بدی نیستا اما از ایناست که همه رو از بالا نگاه میکنند خیلی هم توی هر کاری دخالت میکنه و خودش رو عقل کل میدونه ، خیلی با تجربه ست و حالیشه واسه همینم تصمیم گرفتم فعلا به رفتارش کاری نداشته باشم و از موقعیتی که پیش اومده و تجربه ی خوبش در جهت یادگیری و ارتقای خودم استفاده کنم .. قراره یه کارای خفنی تو شرکت بکنیم ...
آخ راستی تو این مدت سحر نامزد کرد
.. اولش یه مدت ناراحت و دپرس بودم اما الان خوبم یعنی سعی میکنم به این چیزا اصلا فکر نکنم .. بی خیال .. هر چی قراره بشه میشه من حوصله ی غصه خوردن و فکرای الکی کردن رو ندارم ..
.
دلم لک زده واسه مسافرت اما همپای سفر ندارم ..
دقت کردی عنوان پستم اصلا ربطی به محتواش نداره!![]()
عجب دو هفته ی عجیبی رو گذروندیم .. اولی پر از هیاهو و شوق و ذوق، بگو بخند، شعارهای با مزه، رنگارنگ .. دومی پر از اعصاب خوردی، بحث و جدل، اوضاع کاری کساد، اخبار و شایعه، شعارهای تلخ، ترس و ناامنی، فیل ترینگ ... مثل نمودار یه تابع قدر مطلق که دو طرفش قرینه ی همدیگه اند .. نقطه ی صفر هم که نقطه ی بازگشتی تابع باشه، روز انتخاباته .. نمیدونم آخرش چی میشه اما دوس دارم هرچه زودتر این ماجرا به خیر و خوشی تموم بشه و مثل دو سه ماه قبل به آرامش برسیم .. خسته شدم .. نه دوست دارم اون شبای قبل از انتخابات تکرار بشه نه شبای بعدش .. مامان و بابام به شدت اصرار میکنن که مبادا جایی پیش غریبه ای حرفی بزنی، مبادا با گروه خاصی همراه بشی، مبادا توی تظاهراتی شرکت کنی، آسه برو و آسه بیا که این روزا به هیچ کس نمیشه کمترین اعتمادی کرد .. آخه چه جوری میتونم؟
.
واسه ی صمیمی ترین دوستم خواستگار اومده و اونم بدش نمیاد بله رو بگه .. از اینکه داره سر و سامون میگیره خوشحالم اما از یه چیزی نگرانم .. تقریبا هر کدوم از دوستام که ازدواج کردن یه جورایی کاملا از بقیه جدا شدند و رفتن پی زندگی خودشون .. البته نمیشه بهشون ایراد گرفت، متاسفانه زندگیهای جدید انقدر گرفتاری و بدبختی داره که طرف ترجیح میده از هر فرصتی واسه رفع یگی از گره های زندگیش استفاده کنه تا اینکه به خوشگذرونی با دوستای سابقش بگذرونه .. از طرفی هم شاید تجربه ی زندگی دونفره اووووووونقدر شیرین و جذاب باشه که دیگه طرف دوست نداشته باشه کس دیگه ای رو به اون راه بده یا اصلا دلش بخواد متفاوت با گذشته ش زندگی کنه .. البته پسرا در این مورد راحت تر از دخترا هستند به خاطر اینکه دخترا تو یه جور محدودیت قرار میگیرند که هیچ جوری نمیشه ازش بیرون اومد بخصوص اگه طرف هم از اون مردای تعصبی باشه ...
شاید هرکس حرفای منو بخونه فکر کنه عجب آدم خود خواهی هستم که فقط به فکر خودم و تنهایی خودم هستم .. نمیدونم! شاید هم خودخواه باشم!! اما میدونم که دوس دارم خوشبختی و خوشحالیه دوستام رو ببینم .. حالا مجبورم کم کم با تنها موندن کنار بیام و واسه خودم سرگرمیهای دیگه ای پیدا کنم و دیگه به بیرون رفتن و گشت و گذار و خوشگذرونی با دوستای قدیمی، جشن تولد و مهمونی، خرید رفتن، سینما رفتن، اس ام اس بازی و چت شبانه(!) و خیلی چیزای دیگه کمتر فکر کنم ...
.
مشاوری که واسه انتخاب رشته رفتم پیشش خیلی به قبولی امیدوارم کرد منم با کمال امیدواری انتخاب رشته کردم
.. خدا کنه این دفعه بشه
..
امیدوارم همه ی این اتفاقها یه نقطه ی عطف واسه یه تغییر مثبت توی زندگیمون باشه ... به آینده خیلی امیدوارم .
..
چند وقته دست و دلم به نوشتن نمیره .. نوشتن که خوبه! حال خوندن هم ندارم
.. شدم عین این مرغا که تا ولشون میکنی راه لونه شونو میگیرن میرن .. صبح راس ساعت میرم سر کار، خیلی بدم میاد صبحها دیر برم سر کار، احساس میکنم روزم خراب میشه، به نظرم همه ی قشنگی وانرژی روز به اون طراوت اول صبحشه، تازه از تاخیر خوردن و بی انظباط بودن هم بدم میاد .. عصرها معمولا مجبورم یک ساعتی اضافه تر بمونم، بعدم راه خونه رو میگیرم و عین بچه های خوب سرم رو میندازم پایین میام خونه...
تو تصمیمی که واسه اخلاقم گرفتم تا حدودی موفق شدم و ازاین بابت خیلی خوشحالم
.. راستی مشهد فوق العاده خوش گذشت، نمی دونم چرا بعضیا دوس ندارند با خانواده سفر کنند اما من واقعا سفر با مامان و بابا و خواهر و برادرم رو دوست دارم آخه خیلی بهمون خوش میگذره، زیاد سخت نمیگیریم و در عوض سعی می کنیم از همه چیزلذت ببریم .. خیلی کوتاه بود اما همین که چند روز رو مدام با هم بودیم و فقط خوش میگذروندیم و به دور از استرس کار بودم واسه من بهترین خاطره رو ساخت و حسابی حال و هوام تازه شد
...
جوابای کنکور بالاخره اومد و من طبق روال عادی هر سال مجاز به انتخاب رشته شدم اما رتبه هام زیاد خوب نیست
.. البته از اینکه مجاز شدم و حداقل بابت اون همه مدتی که به بهونه ی درس خوندن از زیر هر کاری در میرفتم آبروم جلوی خانواده نرفت خدا رو شکر میکنم .. تصمیم گرفتم امسال برم پیش مشاور انتخاب رشته کنم شاید فرجی بشه و یه چیزی قبول بشم ..
آخ آخ الان یادم افتاد فردا کلاس هیپ هاپ دارم
.. وای انقدر سخته که نگو، مربیه خودش خیلی قشنگ میرقصه اما مهم اینه که بتونه به ما یاد بده، به نظرم قدرت تدریس و انتقال مطلبش اصلا خوب نیست .. مثل این معلم زبانها که دوس دارن فقط خودشون تو کلاس حرف بزنن و بقه نگاهشون کنند، این خانومه هم دوس داره خودش تند تند برقصه و ما نگاهش کنیم و تو کف رقصیدنش بمونیم
...
من یه تصمیم مهم گرفتم اونم اینه که یه کمی به اخلاقم رسیدگی کنم!
میخوام از این به بعد مهربون و صبور باشم، زود عصبانی نشم و اگر هم شدم، جلوی دهنم رو بگیرم و با تندی با دیگران صحبت نکنم!
هفته ی خیلی سختی بود، آخرشم چهارشنبه با مدیر مالی شرکت بحثم شد و خلاصه منم تصمیم گرفتم درجه تحملم رو زیادتر کنم و جواب بزرگترم رو ندم و یه مقدار مهربون تر باشم
..
امروز رفتم استخر انقدر شنا کردم که دیگه از نفس افتادم اما در عوض از دست یه سری انرژی های منفی راحت شدم و بعدشم یه چرت خوب زدم و حالم جا اومد، حالا واسه هفته ی آینده آماده ام!
راستی شرکت یه برنامه ی ورزشی برامون در نظر گرفته که احتمالا از همین هفته شروع میشه .. توی نظر سنجی من پیشنهاد کلاس رقص هیپ هاپ رو دادم که مورد قبول جمع واقع شد و از این هفته یکشنبه ها میریم کلاس هیپ هاپ .. حالا ماجراهاشو تعریف میکنم
..
فیلم ظهر جمعه رو دیدی؟ از این در پیتی ها بود اما من از اول تا آخر نشستم جلوی تلویزیون و تماشا کردمش آخه دقیقا پیام فیلمه عین تصمیم من بود
.. یه جمله ی خیلی آرامش بخش و کلیدی هم داشت اونم اینکه: کارها رو به خدا واگذار کن تا اونجوری که درسته پیش بره .. واقعا هم همینطوره به نظرم .. بیشتر مواقع اصلا متوجه نمیشیم که چی به صلاحمونه و هی الکی سعی میکنیم به زور به اون نتیجه ای که میخوایم برسیم اما کافیه بی خیال بشیم و بذاریم گذر زمان همه چی رو درست کنه ...
به احتمال زیاد آخر هفته ی آینده یه مسافرت خانوادگی به مشهد داریم از اونا که خیلی خوش میگذره .. خیلی وقته دلم میخواد یه مشهد برم .. دارم واسش لحظه شماری میکنم
...
یه کاری رو شروع کردم که الان عین خری که تو گل مونده باشه توش گیر کردم .. مطمئنا نتیجه ش خیلی خوب خواهد بود اما رسیدن به اون نتیجه مستلزم صبر و تلاش خییییییییییلی زیاده .. اما!! من خسته شدم .. روزی 10 بار به خودم میگم عجب غلطی کردی .. مرض داشتی دختر خودتو الکی انداختی تو هچل؟ همه ازت توقع دارن .. همه بهت غر میزنن .. هیچکی درکت نمیکنه .. تنهاییییی .. کارت پیش نمیره .. کم کم داری افسرده میشی .. زود عصبی میشی .. تند و خشن حرف میزنی .. دیگه اون دختر مهربون همیشه نیستی .. دیگه مدام نمیخندی .. پر سر و صدا و با نشاط نیستی .. به غر زدن و حرص خوردن عادت کردی جوری که دیگه آرامش رو از استرس تشخیص نمیدی... داری روانی میشی... ![]()
از اول سال سه هفته ی بد رو گذروندم... البته غیر از دیروز پنجشنبه که با دوستام تو کافه سارا و بعد هم پارک ساعی گذشت و خیلی خوش گذشت ...
خدا رو شکر این وسط چند تا دوست خوب دارم که میتونم بعضی وقتا بهشون اعتماد کنم .. اما تنها کسی که التماسش رو میکنم و تا اینجا کمکم کرده فقط خداست ... همیشه به این فکر میکنم که خودش راه رو جلوی پام گذاشته پس حتما حتما تنهام نمیذاره و راه حل رو هم بهم نشون میده ... ![]()
